شعر نو و شاعران

ناگهان چه قدر زود دیر میشود....!

هوشنگ ابتهاج و اشعار او

ترانه

تا تو با منی زمانه با من است
 بخت و کام جاودانه با من است
تو بهار دلکشی و من چو باغ
 شور و شوق صد جوانه با من است
 یاد دلنشینت ای امید جان
 هر کجا روم روانه با من است
ناز نوشخند صبح اگر توراست
 شور گریه ی شبانه با من است
 برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست
 رقص و مستی و ترانه با من است
 گفتمش مراد من به خنده گفت
 لابه از تو و بهانه با من است
 گفتمش من آن سمند سرکشم
 خنده زد که تازیانه با من است
 هر کسش گرفته دامن نیاز
 ناز چشمش این میانه با من است
 خواب نازت ای پری ز سر پرید
 شب خوشت که شب فسانه با من است

 

تنگ غروب

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس
 تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
 خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
 ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
 ای ایت امید به فریاد من برس
 از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
 می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
 ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
 سهل است سایه گر برود سر در این هوس

 

افسانه ی خاموشی

 چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی
 مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی
 ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم
 که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی
می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش
به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی
سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت
 چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی
نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه
 بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی
 

   

سایه ی سرگردان

پای بند قفسم باز و پر بازم نیست
 سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست
 گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو
چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست
 گاهم از نای دل خویش نوایی برسان
 که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست
در گلو می شکند ناله ام از رقت دل
 قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست
 ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت
 بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست
 آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل
 که درین پرده جیزن همدم و همرازم نیست
 دلم از مهر تو درتاب شد ای ماه ولی
 چه کنم شیوه ی ایینه ی غمازم نیست
 به گره بندی آن ابروی باریک اندیش
 که به جز روی تو در چشم نظر بازم نیست
 سایه چون باد صبا خسته ی سرگردانم
 تا به سر سایه ی آن سرو سرافرازم نیست

 

همنشین جان

 بی تو ای جان جهان ، جان و جهانی گو مباش
 چون رخ جانانه نتوان دید جانی گو مباش
همنشین جان من مهر جهان افروز توست
 گر ز جان مهر تو برخیزد جهانی گو مباش
 یک دم وصلت ز عمر جاودانم خوش تر است
 بر وصال دوست عمر جاودانی گو مباش
در هوای گلشن او پر گشا ای مرغ جان
 طایر خلد آشیانی خکدانی گو مباش
 در خراب آباد دنیا نامه ای بی ننگ نیست
 از منخلوت نشین نام و نشانی گو مباش
چون که من از پا فتادم دستگیری گو مخیز
چون که من از سر گذشتم آستانی گو مباش
 گر پس از من در دلت سوز سخن گیرد چه سود
 من چو خاموشی گرفتم ترجمانی گو مباش
 سایه چون مرغ خزانت بی پناهی خوش تر است
 چتر گل چون نیست بر سر سایبانی گو مباش

 

زبان نگاه

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
 تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
 گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
 روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
 حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
 همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
 گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
 ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
 این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
 گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
 نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
 هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
 سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
 وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

 

حسرت پرواز

چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم
 بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم
 بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند
 من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم
 خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش
 چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم
بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ
 من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم
سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار
 تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم
به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی
 شکوه های شب هجران تو آغاز کنم
 با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای
 از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم
بوسه می خواستم از آنمه و خوش می خندید
 که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم
سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش
 خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم

 

آخر دل است این

 دل چون توان بریدن ازو مشکل است این
 آهن که نیست جان من آخر دل است این
 من می شناسم این دل مجنون خویش را
 پندش مگوی که بی حاصل است این
 جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم
پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این
گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست
 ای وای بر من و دل من ، قاتل است این
 کنت چرا نهیم که بر خک پای یار
 جانی نثار کردم و ناقابل است این
 اشک مرا بدید و بخندید مدعی
 عیبش مکن که از دل ما غافل است این
پندم دهد که سایه درین غم صبور باش
 در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این

 


همیشه بهار

گذشتم از تو که ای گل چو عمر من گذرانی
 چه گویمت که به باغ بهشت گم شده مانی
 به دور چشم تو هر چند داد دل نستاندم
 برو که کام دل از دور آسمان بستانی
گذشتم به جگر داغ عشق و از تو گذشتم
به کام من که نماندی به کام خویش بمانی
 بهار عمر مرا گر خزان رسید تو خوش باش
 که چون همیشه بهار ایمن از گزند خزانی
تو را چه غم که سوی پایمال عشق تو گردد
 که بر عزای عزیزان سمند شوق برانی
چگونه خوار گذاری مرا که جان عزیزی
 چگونه پیر سندی مرا که بخت جوانی
 کنون غبار غم برفشان ز چهره که فردا
 چه سود اشک ندامت که بر سرم بفشانی
 چه سال ها که به پای تو شاخ گل بنشستم
که بشکفی و گلی پیش روی من بنشانی
 تو غنچه بودی و من عندلیب باغ تو بودم
 کنون به خواری ام ای گلبن شکفته چه رانی
 به پاس عشق ز بد عهدی ات گذشتم و دانم
 هنوز ذوق گذشت و صفای عشق ندانی
 چه خارها که ز حسرت شکست در دل ریشم
 چو دیدمت که چو گل سر به سینه ی دگرانی
خوشا به پای تو سر سودنم چو شاهد مهتاب
 ولی تو سایه برانی ز خود که سرو رانی

 

فسانه ی شهر

صبا به لرزش تن سیم تار را مانی
 به بوی نافه سر زلف یار را مانی
 به گوش یار رسان شرح بی قراری دل
 به زلف او که دل بی قرار را مانی
 در انتظار سحر چون من ای فلک همه چشم
بمان که مردم چشم انتظار را مانی
سری به سخره ی زانوی غم بزن ای اشک
 که در سکوت شبم آبشار را مانی
به پای شمع مه از اشک اختران ای چرخ
 کنار عاشق شب زنده دار را مانی
 ز سیل اشک من ای خواب من ندیده هنوز
 چه بستری تو که دریا کنار را مانی
گذشتی ای مه ناسازگار زودگذر
 که روزهای خوش روزگار را مانی
 مناز این همه ای مدعی به صحبت یار
 که پیش آن گل نورسته خار را مانی
 امان نمی دهی ای سوز غم به ساز دلم
بیا که گریه ی بی اختیار را مانی
 غزال من تو به افسون فسانه در همه شهر
 ترانه ی غزل شهریار را مانی
نوید نامه ات ای سرو سایه پرور من
 بگو بیا که نسیم بهار را مانی

 

خنده ی غم آلود

 چون باد می روی و به خکم فکنده ای
 آری برو که خانه ز بنیاد کنده ای
 حس و هنز به هیچ ، ز عشق بهشتی ام
 شرمی نیامدت که ز چشمم فکنده ا ی؟
اشکم دود به دامن و چون شمع صبحدم
 مرگم به لب نهاده غم آلود خنده ای
بخت از منت گرفت و دلم آن چنان گریست
 کز دست کودکی بربایی پرنده ای
بگذشتی و ز خرمن دل شعله سرکشید
 آنگه شناختم که تو برق جهنده ای
 بی او چه بر تو می گذرد سایه ای شگفت
جانت ز دست رفت و تو بی چاره زنده ای

 

خاکستر

 چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت
 نامهربان من که به ناز از برم گذشت
 چون ابر نوبهار بگریم درین چمن
از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت
 منظور من که منظره افروز عالمی ست
 چون برق خنده ای زد و از منظرم گذشت
آخر به عزم پرسش پروانه شمع بزم
 آمد ولی چو باد به خکسترم گذشت
 دریای لطف بودی و من مانده با سراب
 دل آنگهت شناخت که آب از سرم گذشت
 منت کش خیال توام کز سر کرم
همخوابه ی شبم شد و بر بسترم گذشت
جان پرورست لطف تو ای اشک ژاله ، لیک
 دیر آمدی و کار گل پرپرم گذشت
 خوناب درد گشت و ز چشمم فرو چکید
هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت
 صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ
هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت
خوش سایه روشنی است تماشای یار را
 این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت

 

قصه ی درد

 رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم
 آشنای و دلم بود و به دست تو سپردم
 اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد
 که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم
 شومم از اینه ی روی تو می اید اگر نه
 آتش آه به دل هست نگویی که فسردم
تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان
 من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم
 می برندت دگران دست به دست ای گل رعنا
 حیف من بلبل خوش خوان که همه خار تو خوردم
 تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت آرم
 غزلم قصه ی در دست که پرورده ی دردم
 خون من ریخت به افسونگری و قاتل جان شد
سایه آن را که طبیب دل بیمار شمردم

 

ناله ای بر هجران

گل می رود از بستان بلبل ز چه خاموشی
وقت است که دل زین غم بخراشی و بخروشی
 ای مرغ بنال ای مرغ آمد گه نالیدن
 گل می سپرد ما را دیگر به فراموشی
آه ای دل ناخرسند در حسرت یک لبخند
 خون جگرم تا چند می نوشی و می نوشی
می سوزم و می خندم ، خشنودم و خرسندم
تا سوختم چون شمع می خواهی و می کوشی
تو آبی و من آتش وصل تو نمی خواهم
 این سوختنم خوش تر از سردی و خاموشی

 

نی شکسته

 با این دل ماتم زده آواز چه سازم
 بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
 در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز
 با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
 گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
 با این همه افسونگری و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم
 گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
 با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم
 تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست
 از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم
ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود
دو از تو من دل شده آواز چه سازم

 

به پایداری آن عشق سربلند

 بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
 ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟
 بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم
 ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را
 ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من
 ببوسم آنلب شیرین جان فزای تو را
کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
 که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را
 مباد روزی چشم من ای چراغ امید
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را
دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود
 مگر صبا برساند به من هوای تو را
چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
کههیچ کس نتواند گرفت جای تو را
 ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
 که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را
 سزای خوبی نو بر نیامد از دستم
 زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را
 به ناز و نعمت باغ بخشت هم ندهم
 کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را
 به پایداری آن عشق سربلندم قسم
 که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را

 

در قفس

ای برادر عزیز چون تو بسی ست
در جهان هر کسی عزیز کسی ست
 هوس روزگار خوارم کرد
روز گارست و هر دمش هوسی ست
 عنکبوت زمانه تا چه تنید
 که عقابی شکسته ی مگسی ست
به حساب من و تو هم برسند
 که به دیوان ما حسابرسی ست
 هر نفسی عشق می کشد ما را
 همچنین عاشقیم تا نفسی ست
کاروان از روش نخواهد ماند
باز راه است و غلغل جرسی ست
 آستین بر جهان برافشانم
 گر به دامان دوست دسترسی ست
 تشنه ی نغمه های اوست جهان
 بلبل ما اگرچه در قفسی ست
 سایه بس کن که دردمند ونژند
چون تو در بند روزگار بسی ست

 


زنده وار

 چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
 نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
 غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
 که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
 چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
 دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
 دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
 سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
 تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
 به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
 که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
 چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
 نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
 منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
 سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
 که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
 به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
 بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

 

یاد آر

ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم
 و ز یار شکایت سوی اغیار نبردیم
 معلوم نشد صدق دل و سر محبت
تا این سر سودازده بر دار نبردیم
 ما را چه غم سود و زیان است که هرگز
 سودای تو را برسر بازار نبردیم
با حسن فروشان بهل این گرمی بازار
 ما یوسف خود را به خریدارنبردیم
 ای دوست که آنصبح دل افروز خوشت باد
 یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم
سرسبزی آن خرمن گل باد اگر چند
 از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم
 بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه
کی خون دلی بود که در کار نبردیم
 تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست
 از اینه ای منت دیدار نبردیم

 

شبیخون

 برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
 این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
 دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
 چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی
تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
 گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو
 کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی
منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد
 چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی
 بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان
 نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
 حق به دست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی
این لب و جام پی گردش می ساخته اند
 ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی
 در فروبند که چون سایه در این خلوت غم
 با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

 

خون بها

ای دوست شاد باش که شادی سزای توست
 این گنج مزد طاقت رنج آزمای توست
 صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر
 ای دل بیا که این همه اجر وفای توست
 این باد خوش نفس به مراد تو می وزد
رقص درخت و عشو ی گل در هوای توست
 شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد ؟
 کان آفتاب سایه شکن در سرای توست
 خوش می برد تو را به سر چشمه ی مراد
 این جست و جو که در قدم رهگشای توست
 ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش
 یاد تو خوش که خنده ی گل خون بهای توست
 دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد
 کاین رنگ و بوی گل همه از نافه های توست
 پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز
هر سو گذار قافله های صدای توست
از آفتاب گرمی دست تو می چشم
 برخیز کاین بهار گل افشان برای توست
 با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم
 ای دوست شاد باش که شادی سزای توست

 

دلی در آتش

چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم
که صد خورشید آتش برده از خکستر سردم
 به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن
 که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم
شرار انگیز و توفانی ، هوایی در من افتاده ست
 که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم
به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست
 چه توفان می کند این موج خون در جان پر دردم
 وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
 چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم
در آن شب های توفانی که عالم زیر و رو می شد
 نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم
 بر آری ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی
 که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم
 ز خوبی آب پکی ریختم بر دست بد خواهان
 دلی در آتش افکندم ، سیاووشی بر آوردم
 چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز
 ز خاکستر نشین سینه آتش وام می کردم

 

زندان شب یلدا

چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
 وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید افروختنم باید
 ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم
 صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
 صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
 چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
 زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

 

انتظار

 خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
 نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد
 به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
 خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
 شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
 هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
 زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم
 که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد


همیشه در میان

 نامدگان و رفتگان ، از دو کرانه ی زمان
 سوی تو می دوند ، هان ای تو همیشه در میان
 در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
 گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان
هر چه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
اینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
 ای گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ
 بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
 ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
 هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی ، پرده ی ناز پس زدی
از دل خود بر آمدی ، آمدن تو شد جهان
آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون
 من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم ؟
 کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
 پیش تو ، جامه در برم نعره زند که بر درم
 آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان

 


در فتنه ی رستاخیز

 کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا
 کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا
 ز بام و در همه جا سنگ فتنه می بارد
 کجا به در برمت ای دل شکسته کجا
 فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت
 خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا
چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد
 به منزلی رسد این کاروان خسته کجا
 دلا حکایت خکستر و شراره مپرس
 به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا
 خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود
 کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا
چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی
نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا
 بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد
 که می روند ازین باغ دسته دسته کجا

 

لذت دریا

 دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست
 گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست
 چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما
 که بیم ورطه و اندیشه ی کنارش نیست
 کسی به سان صدف وکند دهان نیاز
 که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست
خیال دوست گل افشان اشک من دیده ست
 هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست
 نه من ز حلقه ی دیوانگان عشقم و بس
 کدام سلسله دیدی که بی قرارش نیست
 سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست
 سری نماند که بر خک رهگذارش نیست
ز تشنه کامی خود آب می خورد دل من
کویر سوخته جان منت بهارش نیست
 عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد
 هنوز دلیری شعر شهریارش نیست

 

گریه ی لیلی

چشم گریان تو نازم ، حال دیگرگون ببین
گریه ی لیلی کنار بستر مجنون ببین
 بر نتابید این دل نازک غم هجران دوست
 یارب این صبر کم و آن محنت افزون ببین
 مانده ام با آب چشم و آتش دل ، ساقیا
چاره ی کار مرا در آب آتشگون ببین
 رشکت آمد ناز و نوش گل در آغوش بهار
ای گشوده دست یغمای خزان ، کنون ببین
سایه ! دیگر کار چشم و دل گذشت از اشک و آه
 تیغ هجران است اینجا ، موج موج خون ببین

 


آینه در آینه

 مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا
 سایه ی تو گشتم و او برد به خورشید مرا
 جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا
کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من
 اینه در اینه شد ، دیدمش ودید مرا
اینه خورشید شود پیش رخ روشن او
 تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا
 گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا
 نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
 رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا
 هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
 بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا
 چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
 باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا
 پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا
 

آینه ی شکسته

بیایید ، بیایید که جان دل ما رفت
 بگریید ، بگریید که آن خنده گشا رفت
برین خک بیفتید که آن آلاله فرو ریخت
 برین باغ بگریید که آن سرو فرا رفت
 درین غم بنشینید که غم خوار سفر کرد
 درین درد بمانید که امید دوا رفت
دگر شمع میارید که این جمع پرکند
 دگر عود مسوزید کزین بزم صفا رفت
لب جام مبوسید که آن ساقی ما خفت
 رگ چنگ ببرید که آن نغمه سرا رفت
 رخ حسن مجویید که آن اینه بشکست
 گل عشق مبویید که آن بوی وفا رفت
 نوای نی او بود که سوط غزلم داد
 غزل باز مخوانید که نی سوخت ، نوا رفت
 ازین چشمه منوشید که پر خون جگر گشت
بدین تشنه بگویید که آن آب بقا رفت
سر راه نشستیم و نشستیم و شب افتاد
 بپرسید ، بپرسید که آن ماه کجا رفت
 زهی سایه ی اقبال کزو بر سر ما بود
 سر و سایه مخواهید که آن فر هما رفت

 


قدر مرد

 بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
 تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد
 خون می رود نهفته ازین زخم اندرون
 ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
 داغ محبت تو به دل ها نگشت سرد
من بر نخیزم از سر راه وفای تو
 از هستی ام اگر چه بر انگیختند گرد
 روزی که جان فدا کنمت باورت شود
 دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد
 ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند
و آن لعل فام خنده زد از جام لاجورد
 باز اید آن بهار و گل سرخ بشکفد
 چندین مثال از نفس سرد و روی زرد
در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت
 کی می رسند خانه پرستان خوابگرد
 خونی که ریخت از دل ما ، سایه ! حیف نیست
 گر زین میانه آب خورد تیغ هم نبرد

 

گریه ی شبانه

 شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
 دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
 شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
 دوباره خرمن خکسترم زبانه گرفت
 نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
 صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
 نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
 امید عافیتم بود روزگار نخواست
 قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
 زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
 به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت
 چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
 به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
 چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

 


بعد از نیما

با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان
 همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان
 من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام
 تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
 بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را ، لیک
دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان
 هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت
 به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان
 شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
 پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
 که سر سبز تو خوش باشد ، کنارا تو بمان

 

لب خاموش

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
 فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
 این در همیشه در صدف روزگار نیست
 می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
 دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
 ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
 هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
 می جوش می زند به دل خم بیا ببین
 یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
 گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
 بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
 جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
 حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی

 


در کوچه سار شب

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
 به دشت ملال ما پرنده پر نمی زند
 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

 

بهانه

 ای عشق همه بهانه از توست
 من خامشم این ترانه از توست
 آن بانگ بلند صبحگاهی
 وین زمزمه ی شبانه از توست
 من انده خویش را ندانم
 این گریه ی بی بهانه از توست
 ای آتش جان پکبازان
 در خرمن من زبانه از توست
افسون شده ی تو را زبان نیست
 ور هست همه فسانه از توست
 کشتی مرا چه بیم دریا ؟
 توفان ز تو و کرانه از توست
 گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
 مست از تو ، شرابخانه از توست
 می را چه اثر به پیش چشمت ؟
 کاین مستی شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
رام است که تازیانه از توست
 من می گذرم خموش و گمنام
 آوازه ی جاودانه از توست
 چون سایه مرا ز خک برگیر
 کاینجا سر و آستانه از توست


یگانه

همان یگانه ی حسنی اگر چه پنهانی
 و گر دوباره بر ایی هزار چندانی
 چه مایه جان و جوانی که رفت در طلبت
بیا که هر چه بخواهی هنوز ارزانی
ز دل نمی روی ای آرزوی روز بهی
که چون ودیعه ی غم در نهاد انسانی
خراب خفت تلبیس دیو نتوان بود
بیا بیا که همان خاتم سلیمانی
 روندگان طریق تو راه گم نکنند
 که نور چشم امید و چراغ ایمانی
 هزار فکر حکیمانه چاره جست و نشد
 تویی که درد جهان را یگانه درمانی
 چه پرده ها که گشودیم و آنچنان که تویی
هنوز در پس پندار سایه پنهانی

 

درد

 حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست
 هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست
 نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست
 بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست
 بیا که مسئله بودن و نبودن نیست
 حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست
 بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
 هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست
به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
 چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست
جدایی از زن و فرزند سایه جان ! سهل است
 تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست

 

غزل کهنه

 ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی
 ازین سرای کهن راهی کجام کنی
درین جهان غریبم از آن رها کردی
 که با هزار غم و درد آشنام کنی
بسم نوای خوش آموختی و آخر عمر
 صلاح کار چه دیدی که بی نوام کنی
چنین عبث نگهم داشتی به عمر دراز
 که از ملازمت همرهان جدام کنی
تو خود هر اینه جز اشک و خون نخواهی دید
 گرت هواست که جام جهان نمام کنی
 مرا که گنج دو عالم بهای مویی نیست
 به یک پشیز نیرزم اگر بهام کنی
 زمانه کرد و نشد ، دست جور رنجه مکن
 به صد جفا نتوانی که بی وفام کنی
 هزار نقش نوم در ضمیر می آمد
 تو خواستی که چو سایه غزل سرام کنی
 لب تو نقطه ی پایان ماجرای من است
 بیا که این غزل کهنه را تمام کنی

 

هم آشیان

 هنوز عشق تو امید بخش جان من است
خوشا غمی که ازو شادی جهان من است
 چه شکر گویمت ای هستی یگانه ی عشق
که سوز سینه یخورشید در زبان من است
 اگر چه فرصت عمرم ز دست رفت بیا
 که همچنان به رهت چشم خون فشان من است
 نمی رود ز سرم این خیال خون آلود
 که داس حادثه در قصد ارغوان من است
 بیا بیا که درین ظلمت دروغ و ریا
 فروغ روی تو آرایش روان من است
حکایت غم دیرین به عشق گفتم ، گفت
 هنوز این همه آغاز داستان من است
 بدین نشان که تویی ای دل نشسته به خون
 بمان که تیر امان تو در کمان من است
 اگر ز ورطه بترسی چه طرف خواهی بست
ز طرفه ها که درین بحر بی کران من است
 زمان به دست پریشانی اش نخواهد داد
 دلی که در گرو حسن جاودان من است
 به شادی غزل سایه نوش و بخشش عشق
 که مرغ خوش سخن غم هم آشیان من است

 

چشمه ی خارا

 ای عشق مشو در خط خلق ندانندت
 تو حرف معمایی خواندن نتوانندت
بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
 خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت
درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت
از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان
 زهر است اگر آبی در کام چکانندت
 در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو
تا در شب سرگردان هر سو بکشانندت
 تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت
یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم
 گر جان بدهند ای غم از من نستانندت
 گر دست بیفشانند بر سایه ، نمی دانند
 جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت
 چون مشک پرکنده عالم ز تو کنده
 گر نافه نهان داری از بوی بدانندت

 

کمند مهر

 چو شبروان سرآسیمه ، گرد خانه مگرد
 تو خود بهانه ی خویشی پی بهانه مگرد
 تو نور دیده ی مایی به جای خویش در ای
 چنین چو مردم بیگانه گرد خانه مگرد
 تویی که خانه خدایی بیا و خود را باش
 برون در منشین و بر آستانه مگرد
زمانه گشت و دگر بر مدار بی مهری ست
 تو بر مدار دل از مهر و چون زمانه مگرد
چو تیر گذشتی ز هفت پرده ی چشم
 کنون که در بن جانی پی نشانه مگرد
 بهوش باش که هرنقطه دام دایره ای ست
 تو در هوای رهایی درین میانه مگرد
 کمند مهر نکردی ز گیسوان بلند
دگر به گرد سر من چو تازیانه مگرد
 تو شعر گمشده ی سایه ای ، شناختمت
 به سایه روشن مهتاب خامشانه مگرد

 

هست ای ساقی

شکوه جام جهان بین شکست ای ساقی
نماند جز من و چشم تو مست ای ساقی
 من شکسته سبو چاره از کجا جویم
که سنگ فتنه سر خم شکست ای ساقی
صفای خاطر دردی کشان ببین که هنوز
ز داشت نکشیدند دست ای ساق ی
 ز رنگ خون دل ما که آب روی تو بود
 چه نقش ها که به دل می نشست ای ساقی
درین دو دم مددی کن مگر که برگذریم
 به سر بلندی ازین دیر پست ای ساقی
 شبی که ساغرت از می پر است و وقت خوش است
 بزن به شادی این غم پرست ای ساق ی
 چه خون که می رود اینجا ز پای خسته هنوز
مگو که مرد رهی نیست ، هست ای ساقی
 روا مدار که پیوسته دل شکسته بود
 دلی که سایه به زلف تو بست ای ساقی

 

چندمین هزار امید بنی آدم

 گفتم که مژده بخش دل خرم است این
مست از درم در آمد و دیدم غم است این
 گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید
 ای گل ز بی ستارگی شبنم است این
 پروانه بال و پر زد و در دام خوش خفت
 پایان شام پیله ی ابریشم است این
باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
 تنها نه من ، گرفتگی عالم است این
ای دست برده در دل و دینم چه می کنی
 جانم بسوختی و هنوزت کم است این
 آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنی
 ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این
 یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی
 چندمین هزار امید بنی آدم است این
گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت
 آری سیاه جامه ی صد ماتم است این

 

سیاه و سپید

 شبی رسید که در آرزوی صبح امید
 هزار عمر دگر باید انتظار کشید
 در آسمان سحر ایستاده بود گمان
 سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید
هزار سال ز من دور شدستاره ی صبح
ببین کزین شب طلمت جهان چه خواهد دید
 دریغ جان فرورفتگان این دریا
 که رفت در سر سودای صید مروارید
 نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم
صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد
 بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید
 سیاه دستی آنساقی منافق بین
 که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید
 سزاست گر برود رود خون ز سینه ی دوست
 که برق دشنه ی دشمن ندید و دست پلید
 چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز
 که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید
 کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید
 روان سیاه که ایینه دار خورشید است
 ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید

 


غروب چمن

 با این غروب از غم سبز چمن بگو
 اندوه سبزه های پریشان به من بگو
 اندیشه های سوخته ی ارغوان بین
 رمز خیال سوختگان بی سخن بگو
 آن شد که سر به شانه ی شمشاد می گذاشت
 آغوش خک و بی کسی نسترن بگو
شوق جوانه رفت ز یاد درخت پیر
ای باد نوبهار ز عهد کهن بگو
 آن آب رفته باز نیاید به جوی خشک
 با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو
 از ساقیان بزم طربخانه ی صبوح
 با خامشان غمزده ی انجمن بگو
 زان مژده گو که صد گل سوری به سینه داشت
 وین موج خون که می زندش در دهن بگو
 سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد
 این ماجرا به اینه ی دل شکن بگو
آن سرخ و سبز سایه بنفش و کبود شد
 سرو سیاه من ز غروب چمن بگو
 

شبگرد

 بر آستان تو دل پایمال صد دردست
 ببین که دست غمت بر سرم چه آوردست
هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ
 که بلبلان همه زارند و برگ ها زردست
 شب است و اینه خواب سپیده می بیند
بیا که روز خوش ما خیال پروردست
دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
 که صبح خنده گشا روی ازو نهان کردست
 چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
 به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست
 به سوز دل نفسی آتشین بر آرای عشق
 که سینه ها سیه از روزگار دم سردست
غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست
 که این دلیر به بازوی آن هماوردست
دلا منال و ببین هستی یگانه ی عشق
که آسمان و زمین با من و تو همدردست
 ز خواب زلف سیاهت چه دم زنم که هنوز
خیال سایه پریشان ز فکر شبگردست

 

ازین شب های ناباور

 من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
 بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم
ز هر چک گریبانم چراغی تازه می تابد
 که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم
 چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد
چه بک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونین زیر این آوار شب ، اما
 دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم
 الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی
 کزین شب های ناباور منت آواز می دادم
 در آن وری و بد حالی نبودم از رخت خالی
 به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم
سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت
 که من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادم
به جز دام سر زلفت که آرام دل سایه ست
 به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم
 

آیینه ی عیب نما

رفتی ای جان و ندانیم که جای تو کجاست
 مرغ شبخوان کجایی و نوای تو کجاست
 آن چه بیگانگی و این چه غریبی ست که نیست
 آشنایی که بپرسیم سرای تو کجاست
 چه شد آن مهر و وفایی که من آموختمت
عهد ما با تو نه این بود ، وفای تو کجاست
 مردم دیده ی صاحب نظران جای تو بود
اینک ای جان نگران باش که جای تو کجاست
چه پریشانم ازین فکر پریشان شب و روز
 که شب و روز کجایی و کجای تو کجاست
 هنر خویش به دنیا نفروشی زنهار
 گوهری در همه عالم به بهای تو کجاست
چه کنی بندگی دولت دنیا ؟ ای کاش
 به خود ایی و ببینی که خدای تو کجاست
 گرچه مشاطه ی حسنت بهصد ایین آراست
 صنما اینه ی عیب نمای تو کجاست
زیر سرپنجه ی گرگیم و جگرها خون است
 ای شبان دل ما ناله ی نای تو کجاست
 کوه ازین قصه ی پر غصه به فریاد آمد
 آه و آه از دل سنگ تو ، صدای تو کجاست
 دل ز غم های گلوگیر گره در گره است
سایه آن زمزمه ی گریه گشای تو کجاست


درست شکسته

 شکسته وارم و دارم دلی درست هنوز
وفا نگر که دلم پای بست توست هنوز
 به هیچ جام دگر نیست حاجت ای ساقی
که مست مستم از آن جرعه ی نخست هنوز
چنین نشسته بع خکم مبین که در طلبت
سمند همت ما چابکاست و چست هنوز
 به آب عشق توان شست پک دست از جان
چه عاشق است که دست از جهان نشست هنوز
 ز کار دیده و دل سایه بر مدار امید
 گلی اگرچه ازین اشک و خون نرست هنوز

 

غریبانه

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
 دیرن خانه غریبند ، غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
 جهان لانه ی او نیتس پی لانه بگردید
 یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
 قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
 یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
 ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید
 یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
 به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید
 نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
 همین جاست ، همین جاس ، همه خانه بگردید
 نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
 به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید
سرشکی که بر آن خک فشاندیم بن تک
 در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید
 چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
 پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید
 بر آن عق بخندید که عشقش نپسندید
 در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید
 درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید
 اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید
 کلید در امید اگر هست شمایید
 درین قفل کهن سنگ چچو دندانه بگردید
 رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
 به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید
 تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
 گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید

 

در اوج آرزو

بگذار تا ازین شب دشوار بگذریم
رود رونده سینه و سر می زند به سنگ
 یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم
لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت
 خون می خوریم باز که بازش بپروریم
ای روشن از جمال تو ایینه ی خیال
 بنمای رخ که در نظرت نیز بنگریم
 دریاب بال خسته ی جویندگان که ما
 در اوج آرزو به هوای تو می پریم
 پیمان شکن به راه ضلالت سپرده به
 ما جز طریق عهد و وفای تو نسپریم
 آن روز خوش کجاست که از طالع بلند
بر هر کرانه پرتو مهرش بگستریم
 بی روشنی پدید نیاید بهای در
 در ظلمت زمانه که داند چه گوهریم
 آن لعل را که خاتم خورشید نقش اوست
 دستی به خون دل ببریم و بر آوریم
 ماییم سایه کز تک این دره ی کبود
 خورشید را به قله ی زرفام می بریم

 

روشن گویا

 دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم
 محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم
 تاریک و تهی پشت و پس اینه ماندیم
 هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم
 خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ
باطل به امید سحری زین شب گوریم
 زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم
 گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست
 زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم
 با همت والا که برد منت فردوس ؟
از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم
 او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست
 ماییم که در پای وی افتاده چو موریم
 آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست
 ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم
 

گنج گم شده

 هوای روی تو دارم نمی گذارندم
 مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
 مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
 نگاه کن که به دست که می سپارندم
مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش
به وعده های وصال تو زنده دارندم
 غم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست
 هزار شکر که بی غم نمی گذارندم
سری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم
 چه بک اگر به دل بی غمان نبردم راه
 غم شکسته دلانم که می گسارندم
 من آن ستاره ی شب زنده دار امیدم
 که عاشقان تو تا روز می شمارندم
 چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
 خیال روی تو بر دیده می گمارندم
 هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
 چه نقش های که ازین دست می نگارندم
 کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد
 که همچو خوشه ی انگور می فشارندم

 

زاد راه

نیامزند لبت جان بوسه خواه من است
 نگاه کن به نیازی که در نگاه من است
 ز دیده پرتو عشق ار برون زند چه کنم
 دلی چو اینه دارم همین گناه من است
 بماند آن که به امید راه توشه رود
 منم که ذوق جمال تو زاد راه من است
ز سوز سینه ی صاحبدلان مگردان روی
 که روشنایی ایینه ات ز آه من است
 مرا به مجلس کورام که کرد اینه دار ؟
 شکست کار من از عقل روسیاه من است
 ز نیش مار چه نالم چو دست بردم پیش
خلاف طینت او نیست، اشتباه من است
 گرفت دست دل خون فشان و خندان گفت
 خراب غارت عشق است و دادخواه من است
 به زیر سایه ی زلف تو آمده ست دلم
 به غم بگوی که این خسته در پناه من است
 ز حسن پرس که در روی تو به سایه چه گفت
جلال شعر تو هم جلوه ای ز جاه من است

 

راهی و آهی

پیش ساز تو من از سخر سخن دم نزنم
 که بیانی چو زبان تو ندارد سخنم
 ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راست
 تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم
 صبر کن ای دل غم دیده که چون پیر حزین
 عاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنم
چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم
 همه مرغان هم آواز پرکنده شدند
 آه ازین باد بلاخیز که زد در چمنم
 شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت
 کی بود باز که شوری به جهان درفکنم
 نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد ؟
 من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنم
بی تو دیگر غزل سایه ندارد لطفی
باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم

 

مرغ چمن آتش

ای عشق تو ما را به کجا می کشی ای عشق
 جز محنت و غم نیستی ، اما خوشی ای عشق
 این شوری و شیرینی من خود ز لب توست
 صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق
 چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز
 تا باز تو دستی به سر من می کشی ای عشق
 دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش
 چندان که نگه می کنمت هر ششی ای عشق
رخساره ی مردان نگر آراسته ی خون
 هنگامه ی حسن است چرا خامشی ای عشق
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد
 پیداست که مرغ چمن آتش ای عشق
 بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند
 از بوته ی ایام چه غم ؟ بی غشی ای عشق

 

نقش پرنیان

هزار سال درین آرزو توانم بود
 تو هر چه دیر بیایی هنوز باشد زود
 تو سخت ساخته می ایی و نمی دانم
 که روز آمدنت روزی که خواهد بود
 زهی امید شکیب آفرین که در غم تو
 ز عمر خسته ی من هر چه کاست عشق افزود
بدان دو دیده که برخیز و دست خون بگشای
 کزین بد آمده راه برون شدی نگشود
 برون کشیدم از آن ورطه رخت و سود نداشت
 که بر کرانه ی طوفان نمی توان آسود
دلی به دست تو دادیم و این ندانستیم
 که دشنه هاست در آن آستین خون آلود
 چه نقش می زند این پیر پرنیان اندیش
 که بس گره ز دل و جان سایه بست و گشود
 

 

صبر و ظفر

ای مرغ آشیان وفا خوش خبر بیا
 با ارمغان قول و غزل از سفر بیا
 پیک امید باش و پیام آور بهار
 همراه بوی گل چو نسیم سحر بیا
 زان خرمن شکفته ی جان های آتشین
 برگیز خوشه ای و چو گل شعله ور بیا
دوشت به خواب دیدم و گفتم آمدی
 ای خوش ترین خوش آمده بار دگر بیا
 چون شب به سایه های پریشان گریختی
 چون آفتاب از همه سو جلوه گر بیا
 در خک و خون تپیدن این پهلوان ببین
 سیمرغ را خبر کن و چون زال زر بیا
ما هر دو دوستان قدیمیم ای عزیز
این صبر تا نرفته ز کف چون ظفر بیا
 بشتاب ناگزیر که دیرست وقت پیر
 ای مژده بخش بخت جوان زودتر بیا
 این روزگار تلخ تر از زهر گو برو
 یعنی به کام سایه شبی چون شکر بیا

 

عشق هزار ساله

 کیست که از دو چشم من در تو نگاه می کند
 اینه ی دل مرا همدم آه می کند
 شاهد سرمدی تویی وین دل سالخورد من
 عشق هزار ساله را بر تو گواه می کند
 ای مه و مهر روز و شب اینه دار حسن تو
 حسن ، جمال خویش را در تو نگاه می کند
 دل به امید مرهمی کز تو به خسته ای رسد
 ناله به کوه می برد شکوه به ماه می کند
 باد خوشی که می وزد از سر موج باده ات
 کوه گران غصه را چون پر کاه می کند
 آن که به رسم کجروان سر ز خط تو می کشد
 هر رقمی که می زند نامه سیاه می کند
 مایه ی عیش و خوش دلی در غم اوست سایه جان
 آن که غمش نمی خورد عمر تباه می کند

 

بر آستان وفا

کجایی ای که دلم بی تو در تب و تاب است
 چه بس خیال پریشان به چشم بی خواب است
 به سکنان سلامت خبر که خواهد برد
 که باز کشتی ما در میان غرقاب است
 ز چشم خویش گرفتم قیاس کار جهان
 که نقش مردم حق بین همیشه بر آب است
 به سینه سر محبت نهان کنید که باز
 هزار تیر بلا در کمین احباب است
ببین در اینه داری ثبات سینهی ما
 اگر چه با دل لرزان به سان سیماب است
 بر آستان وفا سر نهاده ایم و هنوز
 اگر امید گشایش بود ازین باب است
 قدح ز هر که گرفتم به جز خمار نداشت
 مرید ساقی خویشم که باده اش ناب است
 مدار چشم امید از چراغدار سپهر
 سیاه گوشه ی زندان چه جای مهتاب است
 زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد
 سزای رستم بد روز مرگ سهراب است
 عقاب ها به هوا پر گشاده اند و دریغ
که این نمایش پرواز نقش در قاب است
 در آرزوی تو آخر به باد خواهد رفت
 چنین که جان پریشان سایه بی تاب است

 

هنر گام زمان

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
 گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
 دانی که رسیدن هنر گام زمان است
 تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
 بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
 آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
 دریا شود آن رود که پیوسته روان است
 باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
 بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
 از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
 این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
 بازیچه ی ایام دل آدمیان است
 دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
 این دشت که پامال سواران خزان است
 روزی که بجنبد نفس باد بهاری
 بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
 ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
 دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
 از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
 یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
 این صبر که من می کنم افشردن جان است
 از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 

پاییز

شب های ملال آور پاییز است
 هنگام غزل های غم انگیز است
 گویی همه غم های جهان امشب
 در زاری این بارش یکریز است
ای مرغ سحر ناله به دل بشکن
 هنگامه ی آواز شباویز است
 دورست ازین باغ خزان خورده
 آن باد فرح بخش که گلبیز است
 ساقی سبک آن رطل گران پیش آر
 کاین عمر گران مایه سبک خیز است
خکستر خاموش مبین ما را
 باز آ که هنوز آتش ما تیز است
 این دست که در گردن ما کردند
 هش دار که با دشنه ی خونریز است
 برخیز و بزن بر دف رسوایی
 فسقی که در این پرده ی پرهیز است
 سهل است که با سایه نیامیزند
ماییم و همین غم که خوش آمیز است

 

خون در جگر

دلا حلاوت آن دل ستان اگر دانیم
به جان او که دل از آن او نگردانیم
 اگر به ماه بر اید و گر به چاه شود
 چراغ راه همان شمع شعله ور دانیم
 حدیث غارت دی از درخت پرسیدند
جواب داد که ما وقت بار و بر دانیم
به آب و رنگ خوشت مژده می دهیم ای گل
که نقش بندی این خون در جگر دانیم
 خمار این شب ساغر شکسته چند کشی ؟
 بیا که ما ره میخانه ی سحر دانیم
 زمانه فرصت پروازم از قفس ندهد
 وگرنه ما هنر رقص بال و پر دانیم
 خدای را که دگر جرعه ای از آن می لعل
 به ما ببخش که ما قدر این گوهر دانیم
 طریق سایه اگر عاشقی ست عیب مکن
 ز کارهای جهان ما همین هنر دانیم
 

با نی کسایی

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن
 من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن
 به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
 دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن
 دلی چو اینه دارم نهاده بر سر دست
 ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن
ز روزگار میاموز بی وفایی را
 خدای را که دگر ترک بی وفایی کن
 بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوست
 تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن
 شکایت شب هجران که می تواند گت
 حکایت دل ما با نی کسایی کن
بگو به حضرت استاد ما به یاد توایم
تو نیز یادی از آن عهد آشنایی کن
 نوای مجلس عشاق نغمه ی دل ماست
 بیا و با غزل سایه همنوایی کن

 

رحیل

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
 دیدیم کزین جمع پرکنده کسی رفت
 شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
 آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند
 وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
از پیش و پس قافله ی عمر میدنیش
گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت
 ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
 دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
 رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
 چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
 بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
 این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
 دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

 

نیاز

موج رقص انگیز پیراهن چو لغزد بر تنش
 چنان به رقص اید مرا از لغزش پیراهنش
 حلقه ی گیسو به گرد گردنش حسرت نماست
 ای دریغا گر رسیدی دست من در گردنش
 هر دمم پیش اید و با صد زبان خواند به چشم
 وین چنین بگریزد و پرهیز باشد از منش
می تراود بوی جان امروز از طرف چمن
 بوسه ای دادی مگر ای باد گل بو بر تنش
 همره دل در پی اش افتان و خیزان می روم
 وه که گر روزی به چنگ من در افتد دامنش
 در سراپای وجودش هیچ نقصانی نبود
 گر نبودی این همه نامهربانی کردنش
سایه که باشد شبی کان رشک ماه و آفتاب
 در شبستان تو تابد شمع روی روشنش

 

رنج دیرینه

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه ازین درد که جز مرگ منش درمان نیست
 این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
 که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
 آنچنان سوخته این خک بلکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیتس
به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
 آنخطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست
 این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
 گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست
 رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
 علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست
 صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
 لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
 ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

 

غزل تن

 تن تو مطلع تابان روشنایی هاست
 اگر روان تو زیباست از تن زیباست
 شگفت حادثه ای نادر ست معجزه طبع
 که در سراچه ی ترکیب چون تویی آراست
 نه تاب تن که برون می زند ز پیراهن
 که از زلال تنت جان روشنت پیداست
که این چراغ در ایینه ی تو روشن کرد؟
 که آسمان و زمین غرق نور آن سیماست
 ز باغ روی تو صد سرخ گل چرا ندمد
 که آب و رنگ بهارت روانه در رگ هاست
 مگر ز جان غزل آفریده اند تنت
 که طبع تازه پرستم چنین بر او شیداست
 نه چشم و دل که فرومانده در گریبانت
که روح شیفته ی آن دو مصرع شیواست
 نگاه من ز میانت فرو نمی اید
هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست
 حریف وسعت عشق تو سینه ی سایه ست
 چو آفتاب که ایینه دار او دریاست

 


در پایان مثنوی سماع سوختن به عنوان حسن ختام تقدیم می گردد:

سماع سوختن


عشق شادی ست ، عشق آزادی ست
عشق آغاز آدمی زادی ست
عشق آتش به سینه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
عشق شوری زخود فزاینده ست
زایش كهكشان زاینده ست
تپش نبض باغ در دانه ست
در شب پیله رقص پروانه ست
جنبشی در نهفت پرده ی جان
در بن جان زندگی پنهان
زندگی چیست ؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آن كه عشق می ورزد
دل و جانش به عشق می ارزد
آدمی زاده را چراغی گیر
روشنایی پرست شعله پذیر
خویشتن سوزی انجمن فروز
شب نشینی هم آشیانه ی روز
آتش این چراغ سحر آمیز
عشق آتش نشین آتش خیز
آدمی بی زلال این آتش
مشت خاكی ست پر كدورت و غش
تنگ و تاری اسیر آب و گل است
صنمی سنگ چشم و سنگ دل است
صنما گر بدی و گر نیكی
تو شبی ، بی چراغ تاریكی
آتشی در تو می زند خورشید
كنده ات باز شعله ای نكشید ؟
چون درخت آمدی ، زغال مرو
میوه ای ، پخته باش ، كال مرو
میوه چون پخته گشت و آتشگون
می زند شهد پختگی بیرون
سیب و به نیست میوه ی این دار
میوه اش آتش است آخر كار
خشك و تر هر چه در جهان باشد
مایه ی سوختن در آن باشد
سوختن در خوای نور شدن
سبك از حبس خویش دور شدن
كوه هم آتش گداخته بود
بر فراز و فرود تاخته بود
آتشی بود آسمان آهنگ
دم سرد كه كرد او را سنگ ؟
ثقل و سردی سرشت خارا نیست
نور در جسم خویش زندانی ست
سنگ ازین سرگذشت دل تنگ است
فكر پرواز در دل سنگ است
مگرش كوره در گذار آرد
آن روان روانه باز آرد
سنگ بر سنگ چون بسایی تنگ
به جهد آتش از میان دو سنگ
برق چشمی است در شب دیدار
خنده ای جسته از لبان دو یار
خنده نور است كز رخ شاداب
می تراود چو ماهتاب از آب
نور خود چیست ؟ خنده ی هستی
خنده ای از نشاط سرمستی
هستی از ذوق خویش سرمست است
رقص مستانه اش ازین دست است
نور در هفت پرده پیچیده ست
تا درین آبگینه گردیده ست
رنگ پیراهن است سرخ و سپید
جان نور برهنه نتوان دید
بر درختی نشسته ساری چند
چند سار است بر درخت بلند ؟
زان سیاهی كه مختصر گیرند
آٍمان پر شود چو پر گیرند
ذره انباشتی و تن كردی
خویشتن را جدا ز من كردی
تن كه بر تن همیشه مشتاق است
جفت جویی ز جفت خود طاق است
رود بودی روان به سیر و سفر
از چه دریا شدی درنگ آور ؟
ذره انباشی چو توده ی دود
ورنه هر ذره آفتابی بود
تخته بند تنی ، چه جای شكیب ؟
بدر آی از سراچه ی تركیب
مشرق و مغرب است هر گوشت
آسمان و زمین در آغوشت
گل سوری كه خون جوشیده ست
شیرهی آفتاب نوشیده ست
آن كه از گل و گلاب می گیرد
شیره ی آفتاب می گیرد
جان خورشید بسته در شیشه ست
شیشه از نازكی در اندیشه ست
پری جان اوست بوی گلاب
می پرد از گلابدان به شتاب
لاله ها پیك باغ خورشیدند
كه نصیبی به خاك بخشیدند
چون پیامی كه بود ، آوردند
هم به خورشید باز می گردند
برگ ، چندان كه نور می گیرد
باز پس می دهد چو می میرد
وامدار است شاخ آتش جو
وام خورشید می گزارد او
شاخه در كار خرقه دوختن است
در خیالش سماع سوختن است
دل دل دانه بزم یاران است
چون شب قدر نور باران است
عطر و رنگ و نگار گرد همند
تا سپیده دمان ز گل بدمند
چهره پرداز گل ز رنگ و نگار
نقش خورشید می برد در كار
گل جواب سلام خورشیدست
دوست در روی دست خندیدست
نرم و نازك از آن نفس كه گیاه
سر بر آرد ز خاك سرد و سیاه
چشم سبزش به سوی خورشیدست
پیش از آتش به خواب می دیدست
دم آهی كه در دلش خفته ست
یال خورشید را بر آشفته ست
دل خورشید نیز مایل اوست
زان كه این دانه پاره ی دل اوست
دانه از آن زمان كه در خاك است
با دلش آفتاب ادراك است
سرگذشت درخت می داند
رقم سرنوشته می خواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن است
آن درخت كهن منم كه زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تهی و پا در بند
سر كشیدم به آسمان بلند
شبم از بی ستارگی ، شب گور
در دلم گرمی ستاره ی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
كه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست كلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شب خوان كه با دلم می خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت
گر نه گل دادم و بر آوردم
بر سری چند سایه گستردم
دست هیزم شكن فرود آمد
در دل هیمه بوی دود آمد
كنده ی پر آتش اندیشم
آرزومند آتش خویشم

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 14:30  توسط محمد امین یا دکتر  |