شعر نو و شاعران

ناگهان چه قدر زود دیر میشود....!

زندگی چه زشت است........!

به نام خدای........

سلام بچه ها

ممنون که به اینجا سر زدین میخوام براتون بنویسم از دل از عشق از زندگی


سلام عمو نوروز

دیر آمده ای

دیگر سرمان کلاه نمیرود

حالا عیدی ات راه بگیر و از راهی که آمده ای برگرد

میخواهم در پشت این سالها

با خودم خلوت کنم......!

کمال شفیعی

عمو نوروز کلاه سرمون میزاره در کل میخوام بگم روزگار بی رحمه به پا تو چاه نیفتی رفیق افتادی نمیتونی در بیای سخته این زندگی.عمو نوروز شاده ولی ما غمگین چرا؟

راز دل با کس نگفتم محرمی هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم.

دوستان به نزدیکترین دوستتون هم اعتماد نکنید چون اون هم یه بهترین دوست دیگه داره.

وقتی خدا بخواهد فساد کسی را بر ملا کند نعمت سکوت را از او میگیرد. عزیز کمتر حرف بزنی خیلی خیلی بهتره باشه از ما گفتن  و از شما شنیدن عادی نبین عزیز.

این رو گمون کنم درست باشه

میگن کسی که خواب رفته رو میشه بیدار کرد ولی کسی که خودش رو به خواب زده نه

خودم قبول دارم.

همیشه مراقب اشتباه دوم باش اشتباه اول حق توست

بزرگترین درس زندگی این است که گاهی ابلهان نیز درست میگویند. این درسته بله.


این شعرها از کمال شفیعیه جالب بود برام حالا شما برید بخونید بد نیست


هیچ کس باور نمیکن

عشق

همان تفنگ سر پری باشد

که در سکوت درخت ها

زانوی آهو  بره ها را لرزاند

پنجره را که باز میکنم

لزج میشود

خون یوز پلنگ مغروری که

از سینه ام گریخت.

_________________

شماره تمام نفسهایت را دارم

من از بچگی

به حساب پس انداز قلکم

دل خوش بوده ام

_________________

سبزی نازک رویده در سیمان

اسبی بود

که سکوت ایل را

شیهه میکشید.

_________________

نه هرگز نتوانسته ام

                            دوست ندارم تو را

  شعر را

                    رقص پرندگان را  

حتی  آن هنگام که پدر با چشمهای پر و دست های خالی به خانه بر میگشت.

________________

مهدی اخوان ثالث هم که باشی

کار شاخی نکرده ای

           مگر اینکه زمستان را سروده باشی

و این تازه اول سرماست

_________________

مهمانها رفتند

خانه را جارو کردیم

                    ما ماندیم و

  خندهایی که مال خودمان نبود.

________________

ما

                شاید

         همان دو پرانتز کوچکی هستیم

که جهان

                          میان ما فاصله می اندازد

بال که میگشایم

            جهانی عشق میانمان غوطه میخورد.

__________________

بچه ها اینا از کمال شفیعی بود از کتاب گوزنهای پا به ماه اون گرفتم

________________________-

این همه سال ابر

                            و

یک لحظه آفتاب

                       انصاف نیست

____




+ نوشته شده در  یکشنبه 17 بهمن1389ساعت 18:17  توسط محمد امین یا دکتر  | 

احمد رضا احمدی

زندگی نامه احمد رضا احمدی

احمد رضا احمدی در سال 1319 در کرمان دیده به جهان گشود . دورهٔ آموزش‌های دبستانی را در زادگاهش و دورهٔ دبیرستان را در دارالفنون تهران به پایان رساند سپس در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به کار پرداخت و هم اکنون نیز در همان جا کار می‌کند . وی غیر از شعر ، داستانهایی برای کودکان و چند فیلمنامه نیز نوشته است .

احمدی از شاعارن معاصری است مه مار خود را از همان آغاز با شعر بی ورن آغاز نمود . وی به سبب بر خورداری از تخیل تازه و جوان خود تا انتشار دفتر سومش وقت خوب مصائب در حد خود درخششی چشمگیر داشت. اما از آن به بعد به پیچیدگی و ابهام در شعر روی اورد و شعری تماما ذهنی را عرضه نمود.

احمدی در سالهای دهه چهل در راس جریانی به نام موج نو در شعر ایران قرار گرفت که چندان تاثیر گذار نبود . او تنها نماینده مطرح این موج بود که با ارائه اشعار نو و تعبیرات و تصاویر زیبا و کشفهای ظریف در حس و عاطفه و تکلم راهی مشخص و مختص به خود را طی نموده است .

زبان شعری احمدی از نوعی صمیمیت بر خوردار است . در کل اشعار وی دارای زبانی خاص همراه با تصاویر زیبا و بدیع می باشد . اما محتوایی روشن و مضمونی جهت دار عاری است و عمدتا خلق تصاویر و ابهام گویی در اشعارش دیده میشود .



آثار :


روزی برای تو خواهم گفت - ۱۳۸۷
چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود - ۱۳۸۶
ساعت۱۰ صبح بود - ۱۳۸۵
عزیز من - ۱۳۸۳
یک منظومهٔ دیریاب در برف و باران یافت شد - ۱۳۸۱
هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود - ۱۳۷۹
عاشقی بود که صبحگاه دیر به مسافرخانه آمده بود - ۱۳۷۸
از نگاه تو زیر آسمان لاجوردی - ۱۳۷۶
ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم - ۱۳۷۳
لکه‌ای از عمر بر دیوار بود - ۱۳۷۲
قافیه در باد گم می‌شود - ۱۳۶۹
هزار پله به دریا مانده‌است - ۱۳۶۴
نثرهای یومیه - ۱۳۵۹
ما روی زمین هستیم - ۱۳۵۲
من فقط سفیدی اسب را گریستم - ۱۳۵۰
وقت خوب مصائب - ۱۳۴۷
روزنامهٔ شیشه‌ای - ۱۳۴۳
طرح - ۱۳۴۱



ندانستی که گل حقیقت آفتاب است

نه درخت

در آفتاب بنشینیم

تا گل کنیم.

چشمانت انگورها را به رسیدن می‌خواند

هزاران رنگ مردانه‌ی مهاجم

هنوز خود را رنگ نمی‌دانند

و ما

جدا از یکدیگر

به نخستین تجربه‌ی بهارخوابهامان

رسیده‌ایم

- بهاری در بیداری آسمان زخمی شرق-

انسان بیان نشده

کلمات مه‌آلود را

در صبحهای متورم حس

دفن می‌کند



و آسمان شرق

بر بامهای ما

زخمش را

از یاد برده است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 17:2  توسط محمد امین یا دکتر  | 

منوچهر آتشی

زندگینامه ی خودنوشت منوچهر آتشی(شاعر)

دوم مهرماه 1310 در روستای به نام "دهرود" دشتستان جنوب متولد شدمٰ خانواده ما جزء عشایر زنگنه كرمانشاه بودند كه در حدود 4 نسل پیش به جنوب مهاجرت كرده بودند.
نام خانوادگی من به دلیل اینكه نام جد من "آتش‏خان زنگنه" بود "آتشی" شد، پدرم فردی باسوادی بود و به دلیل علاقه‏ای كه سرگرد اسفندیاری كه در جنوب به رضاخان كوچك مشهور بود، پدرم را به بوشهر انتقال داد و پدرم كارمند اداره ثبت و احوال بوشهر شد.
در سال 1318 به مكتب خانه رفتم در همان سال‏ها قرآن و گلستان سعدی را یاد گرفتم ولی به دلیل شورشی كه در آن شهر شد سال دوم را تمام نكرده بودم از كنگان به بوشهر رفتم و در مدرسه فردوسی بوشهر ثبت نام كردم و تا كلاس چهارم در این مدرسه بودم و در تمام این دوران شاگرد اول بودم و كلاس پنجم را به دلیل تغییر محل سكونت در مدرسه گلستان ثبت نام كردم.
كلاس ششم را با موفقیت در دبستان گلستان به پایان رساندم، در این سال‏ها بود كه هوایی شدم و دلم برای روستا تنگ شد و با مخالفت‏هایی كه وجود داشت دست مادر دو برادر و خواهرم را گرفتم به روستا بازگشتیم و در چاهكوه بود كه با عشق آشنا شدم و اولین شعرهایم نیز مربوط به همین دوران است.

البته مساله علاقمندی من به شعر و شاعری به دوران كودكی‏ام باز می‏گردد خیلی كوچك بودم كه به شعر علاقه‏مند شدم، اما اولین تجربه عشقی در چاهكوه اتفاق افتاد او نیز توجهی پاك و ساده دلانه به من داشت، آن دختر خیلی روی من تاثیر گذاشت و در واقع او بود كه مرا شاعر كرد.
شاعر مجموعه "آواز خاك" در ادامه با بیان این نكته كه در آن سال‏ها ترانه‏های زیادی سرودم و به دلیل نرسیدن ما به هم و ازدواج آن دختر با مرد دیگر و سرطانی كه بعدها به آن دچار شد رد پایی این عشق در تمام اشعار من به چشم می‏خورد.
پس از آن به بوشهر بازگشتم و دوره متوسطه را در دبیرستان سعادت به پایان رساندم, در آن سال‏ها بود كه اشعارم را روزنامه‏های دیواری كه در این مدرسه درست كرده بودیم منتشر می‏كردم و حتی در این سال‏ها در چند تئاتر نیز نقش‏هایی ایفاء كردم.
او در ادامه با بیان این نكته كه پس از اتمام دوره دبیرستان به دانشرای عالی راه پیدا كرده است و به عنوان معلم مشغول به تدریس شده, گفت: در همین سال‏ها اولین شعرهایم را در مجله فردوسی منتشر كردم و این شعرها محصول سرگشتگی در كوه‏ها و دره‏هاست كه به صورت ملموس در اشعار من بیان شده‏اند.

آشنایی با حزب توده تاثیرات بسیار زیادی بر آثار من گذاشت و شعرهای زیادی برای این حزب با نام‏های مستعار در روزنامه‏های آن روزها منتشر كردم و حتی در 29 مرداد پس از كودتا در ایجاد انگیزه به كارگران برای شورش نقش بسزایی داشتم, ولی با مسائلی كه برای حزب به‏وجود آمد،از این حزب فاصله گرفتم و فعالیت جدی سیاسی من به نوعی پایان یافت.
من تاكنون دوبار ازدواج كرده‏ام كه هر دو بار كه بی‏ثمر بوده است، همسر اولم با این كه دو فرزند از او داشتم (البته پسرم مانلی به دلیل بیماری كه داشت فوت كرد) به دلیل اینكه من حاضر نشدم با او به آمریكا بروم از من جدا شد و دخترم شقایق نیز در حال حاضر در آلمان وكیل است. در سال 1361 ازدواج دیگری داشتم كه آنهم به انجام نرسید و یك دختر نیز از این ازدواج دارم.

فعالیت‏ام را با آموزش و پرورش آغاز كردم البته شغل‏های متعددی را تجربه كردم، مدتی با صدا و سیما همكاری داشتم، مسئول شعر مجله تماشا بودم،مشاور ادبی نشریات و انتشارات مختلف بوده‏ام و در حال حاضر نیز در نشریه كارنامه مشغول هستم.
من با این سن ام هیچ كتابی نیست كه در حوزه فعالیت‏ام ناخوانده مانده باشد، اگر كسانی كه به شعر علاقه‏مند هستند و حس می‏كنند قریحه شعری دارند به سراغ شعر بروند و گرنه به دنبال شعر رفتن كاری عبث و بیهوده است.


اشعار وی را در ادامه مطلب بخوانید




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 16:49  توسط محمد امین یا دکتر  | 

فروغ فرخزاد


فروغ فرخزاد بنام یزدان پا ک بزرگ بود و ا زاهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید سهراب سپهری مرثیه ای در سوگ فروغ فروغ فرخزاد به سال 1313 در تهران متولد شد.کود کیش در نور وعروسک نسیم و پرنده روشنی و آب گذشت به مدرسه رفت و درس خواند این ایام-ایامدرس خواندن –چیزی نبود که همچون کودکی اش در نور و عروسک نسیم و پرنده و روشنی و آب بگذرد اما باز هم هرچه بود لحظه های پیش از عزیمت به اسارت بود و باز خاطره انگیز و حسرت بار آن روزها رفتند آن روزهای برفی خاموش کز پشت شیشه در اتاق گرم هر دم به بیرون خیره می گشتم پاکیزه برف من چو کرکی نرم آرام می بارید. بعد از تمام کردن دوران دبیرستان به هنرستان نقاشی رفت. و در همین زمان خواندن شعر را با سرعت و حجمی بیشتر ادامه داد و کم کم لحظه های سرودن به سراغش آمد((من وقتی 13یا 14 ساله بودم خیلی غزل می ساختم و هیچوخت چاپ نکردم .)) در 16سالگی با پرویز اپور ازدواج کرد و راهی اهواز شد در این زمان لحظه های سرودن او بیشتر شده بود و این چیزی بود که به مذاق زندگی خانوادگی خوش نمی آمد سال بعد صاحب پسری شدبه نام ((کامیار)) و سال بعد از آن مجبور شد بین شعر و زندگی یکی را برگزیند و با آن سرسختی غریزی که در او بود جانب شعر را گرفت از شوهرش جدا شدو از خانه اش دور شد پیوند سست دو نام از هم گسست: دانم اکنون کز آن خانه ی دور شادی زندگی پر گرفته دانم اکنون که طفلی به زاری ماتم از هجر مادر گرفته لیک من خسته جان و پریشان می سپارم ره آرزو را یار من شعر و دلدار من شعر می روم تا به دست آرم او را به خاطر دلبستگی به شعر از زندگیش از فرزندش جدا شده بودو اکنون شعر برای او جفتی دیگر بود. در سال 1331 اولین مجموعه شعرش با نام اسیر منتشر شد در سال 1336 دومین مجموعه شعرش با نام ((دیوار)) و در سال1338 کتاب عصیان را منتشر کرد:دو تجربه از آخرین تجاربشاعری که سعی می کند فضای خاص شاعری خودش را بیابد((دیوار و عصیان در واقع دست و پا زدنی مأیوسانه در میان دو مرحله زندگی است. در سال 1341 کتاب تولدی دیگر را انتشار کرد کتابی که با آن فروغ نشان می داد زبان خاص خودش را یافته است و سرودنش از نو متول شده است . فروغ هنگامی که بیش از 23 سال نداشت در شهریور 1337 به کارهای سینمایی جلب شد و در شرکت گلستان فیلم به کار پرداخت. اولین کار فروغ پیوند فیلم(( یک آتش)) بود فروغ در آستانه فصلی سرد فروغ با پشت سر گذاشتن دوران عصیان اکنون زنی سی ساله است آن روزهای دل سپردن به دلبستگی و دیوانه وار دوست داشتن اکنون سپری شده است و او زنی تنهاست: آن روزها رفتند آن روزهای مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند از تابش خورشید پوسیدند و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها در ازدهام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت و دختری که گونه هایش را با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه اکنون زنی تنهاست اکنون زنی تنهاست فروغ سر انجام در سن 33 سالگی در روز دوشنبه 24 بهمن 1345 به هنگام رانندگی بر اثر یک تصادف جان سپرد ودر روز چهارشنبه 26 بهمن هنگامی که می خواستند جنازه اش را در گورستان ظهیرالدوله به خاک بسپارند برف شروع به باریدن کرد و آن دو دست جوان زیر بارش یکریز برف مدفون شد: وپیش از این خود درباره مرگش سروده بود: مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید: روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزه دیروزها ((سهراب سپهری)) شعر فروغ سرنوشت او بود هانطور که مرگ سرنوشت هملت است شعر دایره ای خالی است که شاعر با وجود خود آن را پر می کند و فروغ آنچنان فضای شعرش را از خویشتن خود آکنده است که شعرش با اسمش برای همیشه مترادف است و مثل اینکه دیگر شاعر نیست و فقط شعر وجود دارد. ولی او راه خود را سپرده و رفته است آن هم در سنی که می توانست همه چیز را در اوج جان دهد.  


اشعار وی را در ادامه مطلب بخوانید




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 16:36  توسط محمد امین یا دکتر  | 

نیما یوشیج

نیمایوشیج
 
در دل کوهستانهای دامنه البرز روستای دورافتاده یوش واقع است که از آب چشمه سارها و رودخانه های جاری به سوی دره های مازندران سیراب میشود.این روستا از نظر تقسیمات کشوری جزو شهرستان نور از استان مازندران است اما در آزادگی تن به هیچ تعلقی نمیدهد.
علی نوری فرزند ابراهیم خان مردی آتش مزاج و دلاور از دودمانی کهن که با گله داری و کشاورزی روزگار میگذاشت به سال 1276 ش در این دهکده پا به عرصه وجود گذاشت .در آغاز نوجوانی با خانواده به تهران رفت و پس از گذراندن دبستان برای آموختن زبان فرانسه وارد مدرسه "سن لویی"شد .سالهای آغازین تحصیلی او با سرکشی و بد قلقی گذشت اما دلسوزی یک معلم مهربان به نام "نظام وفا"طبع سرکش او را رام کردو در خط شاعری انداخت.آن سالهای جنگ جهانی اول در جریان بود و علی نوری که بعد ها نام "نیما خان یوشیج"را به عنوان نام شناسنامه ای خود برگزید اخبار جنگ را به زبان فرانسه می خواند و همزمان به تحصیل دروس حوزه و فراگرفتن زبان عربی مشغول بود.
شکست در دو عشق ناکام روح سرکش و خاطر آشفته شاعر را آشفته تر کرد.برای فرار از این آشفتگی بود که جدی به سراغ دانش و هنر رفت.
نیما در آغاز نوجوانی به سبک پیشینیان به ویژه سبک خراسانی شعر میگفت اما در سن 27 سالگی منظومه "قصه رنگ پریده "را سرود که یک تمرین واقعی بیش نبود .قطعه "ای شب"که دو سال بعد از طبع نیما تراوید آغاز مرحله جدی تری محسوب میشد و به دلیل سوز و شوریکه داشت پس از نشر در" نو بهار" بر سر زبانها افتاد.
در آن سالها مردی با ذوق و اهل نظر به نام محمد ضیاء هشترودی کتابی به نام "منتخبات آثار"منتشر کرد .وی قسمتهایی از منظومه "رنگ پریده"را با عنوان "دلهای خونین"به همراه چند قطعه دیگر از اشعار نیما در این مجموعه آورد .قصه رنگ پریده و تا حدودی هم قطعه "ای شب"در واقع سند اتهامی بودکه شاعر بر ضد جامعه عصر خود ارائه میکرد و داستان دردناک زندگانی خود رادر آن باز میگفت.فراموش نکنیم که در همان سال نظم قصه رنگ پریده (1299)کودتای معروف سوم اسفند اتفاق افتاد و دو سه سالی پیش از آن جنگ جهانی اول به پایان رسیده بود.بر اثر این جریانات نیما به بیرون از تهران رفت و هوای آزاد کار خود را کرده و نغمه ناشناس از چنگ و جان او باز شد که این نغمه همان قطعه "افسانه"بود.بعد ها نیما در پاسخ به سوال دوست خود به سبب سرودن این شعر گفت:غروب از خانه بیرون زدم در جنگل بر سنگی نشسته بودم.احساس کردم انگار همه برگها به طرفم می آیند.رنگها که در تاریک و روشنایی غروب هر دم دگرگون میشدند ،گویی در درون جانم رنگ میپذیرفتند ...نخستین مصرع افسانه آمد!در شب تیره دیوانه ای کاو.....!
سر انجام بخشی از افسانه در دی ماه 1301 در روزنامه قرن بیستم میرزاده عشقی که تندروترین و بی پرواترین نشریه آن روزگار بود در چند شماره پیاپی به چاپ رسید.افسانه پیش از چاپ به نظام وفا استاد و مربی نیما عرضه شد و شاعر به پاس منتی که از وی داشت در سرلوحه منظومه این عبارت را جای داد:
"به پیشگاه استادم نظام وفا تقدیم میکنم:
هر چند میدانم این منظومه هدیه ناچیزی است ،اما او اهالی کوهستان را به سادگی و صداقتشان خواهد بخشید"
نیما یوشیج_ د یماه 1301 ش
سال 1301 هجری شمسی را خوب به یاد بسپاریم ،زیرا در این سال است که با انتشار افسانه ی نیما مجموعه داستانها ی کوتاه جمالزاده(یکی بود یکی نبود)،رمان تهران مخوف از مشفق کاظمی و نیز نمایشنامه جعفر خان از فرنگ آمده اثر حسن مقدم و ادبیات نوین در شعب متعدد آغاز گردید .
 
افسانه
در شب تیره دیوانه ای کاو
دل به رنگی گریزان سپرده
در دره ی سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ی گیاهی فسرده
         میکند داستانی غم آور
ای دل من،دل من دل من
بی نوا مضطرا قابل من
با همه خوبی و قدر و دعوی
جز سرشکی به رخسار غم؟
میتوانستی ای دل به رهیدن
گر نخوردی فریب زمانه
آنچه دیدی ز خود دیدی و بس
هر دم ازیک ره و یک بهانه
تا تو ای مست با من ستیزی
با به مستی و غمگساری
با فسانه کنی دوستاری
عالمی دایم از وی گریزد
با تو او را بود سازگاری
مبتلایی که ماننده او
کس در این راه لغزان ندیده
آه !دیری است کاین قصه گویند:
از بر شاخه مرغی پریده
مانده بر جا ازو آشیانه....
انتشار افسانه خشم ادیبان و انتقاد و اعتراض آنان را برانگیخت،اما نیما هیچ گاه ،به قول خودش،از این عیب جویی ها و خرده گیریها دلتنگ نشد و با اطمینان بر سر عقیده ی خویش ایستاد.کار او بر خلاف رفقای دیگرش در هم شکستن و فروریختن نبود.افسانه با این قالب و محتوا هم با شعر گذشته فرق میکرد و هم با خشم و خروشهای شلاق وار عصر مشروطه تباین داشت،و به ویژه نسبت به شعر هدفدار و عینیت گرای عصر بیداری دارای جنبه ی قوی ذهنی و عاطفی و در مجموع شاعرانه و در قالب یک محاوره آزاد اشخاص نمایش عرضه شده بود.
در این فاصله روزهای خوش وناخوش دیگری برنیما گذشت و او را در کوره ی حیات آبدیده کرد.سرانجام با عالیه جهانگیر ازدواج کرد و به تبعیت از همسرش که معلم بود از سال 1309 به آستارا رفت و در مدرسه حکیم نظامی آن شهر مدتی به تدریس پرداخت.نیما در آستارا زندگی سخت و تجربه تلخی را پشت سر گذاشت.با بچه ها ارتباط و میانه خوبی داشت اما با مردم شهر نمیتوانست ارتباط برقرار کند.آنان به فارسی مینوشتند و به ترکی تکلم میکردند.نیما مدتی در انزوا به سر برد و با خاطرات خویش در محیط سالم روستا سر کرد.سر انجام در فروردین 1312 به تهران رفت و چندی بعد همکاری خود را با مجله موسیقی آغاز کردو مقاله هایی درباره شعر و هنر با عنوان "ارزش احساسات"نوشت که بعدها در کتابی به همین نام به چاپ رسید.
شاید مهمترین حاثه ادبی در سال 1325 برای نیما تشکیل اولین کنگره نویسندگان و شاعران ایران در تیرماه همین سال بود.این کنگره به همت "انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی"برگزار شد.حدود 60 تن از شاعران و ادبا ومحققان در این کنگره شرکت کردند که از میان آنها تنها چهار تن نوپرداز و معتقد به شیوه ی نیما بودند:غیر از خود نیما،توللی،شیبانی و شاعری کم اسم رسم به نام رواهیج(محمد علی جواهری).رئیس این کنگره ملک الشعرای بهار بود و در هیات رئیسه کسانی مانند صادق هدایت،علی اصغر حکمت و بدیع الزمان فروزانفر شرکت داشتند.در ترکیب کنگره جز آن چهار تن شاعر و برخی از نویسندگان نو گرا مانند هدایت ،بقیه همگی نماندگان ادبیات سنتی بودند.کنگره در پایان قطعنامه ای صادر کرد که طی آن ضمن اظهار نظر درباره ادبیات ایران وظایف شاعران و نویسندگان و اینده ادب فارسی معین و از صلح جهانی ،افکار بشر دوستی،دموکراسی حقیقی و روی آوردن به خلق ،که اغلب مورد علاقه میزبان یعنی "انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی "بود ،حمایت شده بود.
نیما در این کنگره جمعا سه شعر خواند :"آی آدمها"،"مادری و پسری"،"شب قورق"که مورد توجه و نقد و نظر قرار گرفت.از آن پس باید گفت که به رغم پاره ای از مخالفت ها از جانب ادیبان و سنت گرایان شیوه نیما در کنار شیوه سنتی شعر فارسی جا باز کرد.

 

آی آدمها
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد میسپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان!
آن آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره ،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب میخواند شما را .
موج سنگین را به دست خسته میکوبد
باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر،گه پا .
آی آدمها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز میپاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج میکوبد به روی ساحل خاموش
پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده،بس مدهوش
میرود نعره زنان،وین بانگ باز از دور می آید:
_"آی آدمها" .....
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها
"آی آدمها".......


اشعار وی را در ادامه مطلب بخوانید





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 16:23  توسط محمد امین یا دکتر  | 

استاد شهریار

سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵ تا ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (قبل از آن بهجت) شاعر ایرانی بود که شعرهایی به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی داشت. از شعرهای معروف او می‌توان از «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» به فارسی و «حیدر بابایه سلام» (به معنی سلام بر حیدر بابا) به ترکی آذربایجانی اشاره کرد.


نام: سیدمحمدحسین بهجت شهریار تبریزی

نام پدر: حاج میراقا خشکنابی
تخلص: شهریار
تولد و وفات: (۱۲۸۵ - ۱۳۶۷) شمسی
محل تولد: ایران - آذربایجان‌شرقی - تبریز
شهرت علمی و فرهنگی: شاعر
سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵ تا ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (قبل از آن بهجت) شاعر ایرانی بود که شعرهایی به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی داشت. از شعرهای معروف او می‌توان از «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» به فارسی و «حیدر بابایه سلام» (به معنی سلام بر حیدر بابا) به ترکی آذربایجانی اشاره کرد.
شهریار پس از انقلاب ایران، شعرهایی نیز در مدح نظام جمهوری اسلامی و مسئولین آن، از جمله آیت‌الله خمینی و آیت‌الله خامنه‌ای و نیز اکبر هاشمی رفسنجانی (انتشار پس از مرگ شهریار)، داشته است.

زندگی:
شهریار در سال ۱۲۸۵ در روستای خشگناب در بخش قره‌چمن آذربایجان ایران در اطراف تبریز متولد شد. پدرش حاج میر آقا خشگنابی بود که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز به تهران رفت و در مدرسهٔ دارالفنون (تا ۱۳۰۳) و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد. قبل از گرفتن مدرک دکتری «به علل عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر» ترک تحصیل کرد (زاهدی ۱۳۳۷، ص ۵۹). پس از سفری چهارساله به خراسان به منظور کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران برگشت و در سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام شد و پس از مدتی به تبریز منتقل شد.
در تهران از سال ۱۳۰۷ تا ۱۳۰۹ به جلسات احضار روح می‌رفت (زاهدی، ص ۶۱). در ۱۳۱۹ درویش شد و قرار بود که «خرقه بگیرد و جانشین پیر بشود» (زاهدی، ص ۶۲) ولی به علت شهودی که برایش پیش آمد از این مسیر منصرف شد و در بسیاری از عادات خود تغییر داد، از جمله سه‌تار را که تا آن زمان می‌نواخت کنار گذاشت و مواد مخدر را که حدود سی سال به آن معتاد بوده است ترک کرد (زاهدی، ص ۶۲) و بیشتر به قرآن خواندن و عبادت مشغول شد. حال متفاوت شهریار تا حدود سال ۱۳۳۱ ادامه یافت.
شهریار در روزهای آخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از مرگ در ۱۳۶۷، در مقبرةالشعرا در تبریز دفن شد.
شهریار دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی داشت.(1)
نامگذاري خيابان ها، سالن ها، پارك ها و اماكن عمومي به نام شهريار در كشورهاي ماوراي قفقاز:

***

استاد سخن معاصر، شهريار بيش از 28 بيت شعر به زبان فارسي و در حدود سه هزار بيت به زبان تركي آذري سروده است. شهرت شهريار مرزهاي داخلي كشورمان ايران را در نورديده و اكنون در اغلب كشورهاي جهان شخصيتي شناخته شده است به طوري كه اكنون در جماهير ماوراي قفقاز و آسياي مركزي خيابان ها، سالن هاي نمايش، پارك ها و ديگر اماكن عمومي به نام شهريار نام گذاري مي شوند و در حال حاضر منظومه حيدربابايه سلام در اكثر دانشگاه هاي جهان از جمله دانشگاه كلمبيا در ايالات متحده آمريكا مورد بحث رساله دكترا قرار گرفته است و برخي از موسيقيدانان همانند هاژاك آهنگساز معروف ارمنستان، آهنگ جالبي براي آن ساخته است.


گزیده اشعار وی را در ادامه مطلب بخوانید




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 15:21  توسط محمد امین یا دکتر  | 

فریدون مشیری

فریدون مشیری

 

فریدون مشیری در سی‌ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. جد پدری‌اش بواسطه ماموریت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهیم مشیری افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسی در همدان متولد شد و در ایام جوانی به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید. او نیز از علاقه‌مندان به شعر بود و در خانوده او همیشه زمزمه اشعار حافظ و سعدی و فردوسی به گوش می‌رسید. مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران بود و سپس به علت ماموریت اداری پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبیرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت.


به گفته خودش: ” در سال
۱۳۲۰ كه ایران دچار آشفتگی‌هایی بود و نیروهای متفقین از شمال و جنوب به كشور حمله كرده و در ایران بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من به ادامه تحصیل مشغول شدم. دبیرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اینكه در همه دوران كودكی‌ام به دلیل اینكه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگی كارمندی پرهیز داشتم ولی مشكلات خانوادگی و بیماری مادرم و مسائل دیگر سبب شد كه من در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به كار شوم و این كار ۳۳ سال ادامه یافت. در همین زمینه شعری هم دارم با عنوان عمر ویران “ . مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشید به شعر و ادبیات علاقه‌مند بوده و گاهی شعر می گفته، و پدر مادرش، میرزا جواد خان مؤتمن‌الممالك نیز شعر می‌گفته و نجم تخلص می‌كرده و دیوان شعری دارد كه چاپ نشده است.


مشیری همزمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به كار شد، و در همان سال مادرش در سن
۳۹ سالگی درگذشت كه اثری عمیق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست مشغول تحصیل گردید. روزها به كار می‌پرداخت و شبها به تحصیل ادامه می‌داد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و در روزنامه‌ها و مجلات كارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. اما كار اداری از یك سو و كارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامه تحصیلش مشكلاتی ایجاد می‌كرد .


مشیری اما كار در مطبوعات را رها نكرد. از سال
۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفكر بود. این صفحات كه بعدها به نام هفت تار چنگ نامیده شد، به تمام زمینه‌های ادبی و فرهنگی از جمله نقد كتاب، فیلم، تئاتر، نقاشی و شعر می‌پرداخت. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با چاپ شعرهایشان در این صفحات معرفی شدند. مشیری در سال‌های پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه و زن روز را بر عهده داشت .


فریدون مشیری در سال
۱۳۳۳ ازدواج كرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوی رشته نقاشی دانشكده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصیل را ادامه نداد و به كار مشغول شد. فرزندان فریدون مشیری، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابك (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماری در دانشكده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و دانشكده معماری دانشگاه ملی ایران تحصیل كرده‌اند.


مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع كرد. سروده‌های نوجوانی او تحت تاثیر شاهنامه‌خوانی‌های پدرش شکل گرفته كه از آن جمله، این شعر مربوط به پانزده سالگی اوست :


چرا كشور ما شده زیردست

چرا رشته ملك از هم گسست

چرا هر كه آید ز بیگانگان

پی قتل ایران ببندد میان

چرا جان ایرانیان شد عزیز

چرا بر ندارد كسی تیغ تیز

برانید دشمن ز ایران زمین

كه دنیا بود حلقه، ایران نگین

چو از خاتمی این نگین كم شود

همه دیده‌ها پر ز شبنم شود

 
انگیزه سرودن این شعر واقعه شهریور
۱۳۲۰ بوده است. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی به چاپ رسید (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره این مجموعه می‌گوید: ” چهارپاره‌هایی بود كه گاهی سه مصرع مساوی با یك قطعه كوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا. آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش كسرایی، اخوان ثالث و محمد زهری بودند كه به همین سبك شعر می‌گفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته ما بی‌اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه كامل داشتیم، یعنی آثار سعدی، حافظ، رودكی، فردوسی و ... را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث می‌كردیم و بر آن تكیه می‌كردیم. “


مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی‌ همین دلبستگی طی سالهای
۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضویت در شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه رادیو ایران در آن سالها داشت. ” علاقه‌ به موسیقی در مشیری به گونه‌ای بوده است كه هر بار سازی نواخته می‌شده مایه آن را می‌گفته، مایه‌شناسی‌اش را می‌دانسته، بلكه می‌گفته از چه ردیفی است و چه گوشه‌ای، و آن گوشه را بسط می‌داده و بارها شنیده شده كه تشخیص او در مورد برجسته‌ترین قطعات موسیقی ایران كاملاً درست و همراه با دقت تخصصی ویژه‌ای همراه بوده است. این آشنایی از سالهای خیلی دور از طریق خانواده مادری با موسیقی وتئاتر ایران مربوط بوده است. فضل‌الله بایگان دایی ایشان در تئاتر بازی می‌كرد و منزل او در خیابان لاله‌زار (كوچه‌ای كه تماشاخانه تهران یا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهایی كه از مشهد به تهران می‌آمدند هر شب موسیقی گوش می‌كردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نیز با فضل‌الله بایگان دوست بودند و شبها به نواختن سه‌تار یا ویولون می‌پرداختند، و مشیری كه در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنیدن این موسیقی دل می‌داد.“


فریدون مشیری در سال
۱۳۷۷ به آلمان و امریکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و همچنین در ۲۴ ایالت امریکا از جمله در دانشگاه‌های برکلی و نیوجرسی به طور بی‌سابقه‌ای مورد توجه دوستداران ادبیات ایران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندین شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.

 

این شاعر گرانقدر در روز سوم آبان 1379 زندگی را بدرود گفت و دوستداران شعر و ادب را اندوهگین کرد .

از فریدون مشیری آثار فراوانی به جای مانده که اخیراً مجموعه آثار وی در دو جلد با عنوان " بازتاب نفس صبحدمان " ، توسط نشر چشمه در سال 1380 به حلقه چاپ در آمده است . کتاب " به نرمی باران " جشن نامه ی فریدون مشیری در اواخر عمرش ، به کوشش علی دهباشی در سال 1378 به چاپ رسید .


 

سال شمار زندگی فریدون مشیری

۱۳۰۵- تولد فریدون مشیری سی ام شهریور در تهران، خیابان عین الدوله (خیابان ایران)

۱۳۱۱ - شروع تحصیل در دبستان ادیب ، پشت مسجد سپه سالار

۱۳۱۳ - حركت به مشهد و سكونت در آنجا و تحصیل در دبستان همت

۱۳۱۹ - ادامه تحصیل در دبیرستان شاهرضا در مشهد

۱۳۲۰ - بازگشت به تهران و ادامه تحصیل در دبیرستان ادیب و دارالفنون

۱۳۲۳ - چاپ شعر " فردای ما " در روزنامه ایران ما

۱۳۲۴ - درگذشت مادر در ۲۸ خرداد در ۳۹ سالگی ـ ادامه تحصیل در آموزشگاه فنی وزارت پست و تلگراف و تلفن( بعدها دانشكده مخابرات)

۱۳۲۷ - انتقال به اداره تلگراف تجریش با سمت تلگرافچی مورس

۱۳۲۸ - خبرنگار روزنامه " شاهد " جبهه ملی درمجلس شورای ملی و آغاز فعالیت های مطبوعاتی

۱۳۳۳ - ازدواج با اقبال اخوان دانشجوی رشته نقاشی دانشگاه تهران ـ آغاز همكاری با مجله روشنفكر به مدت۱۸ سال

۱۳۳۴ - انتشار كتاب " تشنه طوفان " در نوروز ـ تولد دخترم بهار در آبان ماه

۱۳۳۵ - انتشار كتاب " گناه دریا "

۱۳۳۶ - انتشار چاپ دوم تشنه طوفان با افزوده هایی به نام " نایافته "

۱۳۳۸ - تولد پسرم بابك در اسفند ماه ـ دریافت نشان پیام از وزارت پست وتلگراف و تلفن

۱۳۳۹ - اول اردیبهشت انتشار شعر كوچه

۱۳۴۰ - انتشار كتاب " ابر " ـ همكاری دائمی با مجله سخن به مدیریت شادروان دكتر خانلری

۱۳۴۱ - قبول عضویت شورای نویسندگان رادیو ایران

۱۳۴۴ - دریافت دیپلم ششم ادبی و راه یافتن به دانشگاه تهران

۱۳۴۵ - انتشار كتاب " یكسو نگریستن " ماجراهای شیخ ابوسعید ابوالخیر

۱۳۴۶ - انتشار چاپ دوم كتاب " ابر" با افزوده هایی به نام " ابر و كوچه"

۱۳۴۷ - انتشار كتاب " بهار را باوركن " ـ شعر خوانی در شهر كرمان

۱۳۴۸ - انتشار كتاب " پرواز با خورشید"

۱۳۴۹ - انتشار كتاب " برگزیده اشعار" در قطع جیبی

۱۳۵۰ - همكاری با شورای موسیقی رادیو ایران ، سخنرانی در رضاییه ، شیراز و مدرسه عالی دماوندمدیركل روابط عمومی شركت مخابرات

۱۳۵۲ - مسافرت به اروپا ، بازدید از شهرهای هامبورگ ، پاریس

۱۳۵۳ - شركت در سمینار شاهنامه فردوسی

۱۳۵۴ - مسافرت به لندن برای بازدید از نمایشگاه هنر اسلامی ، مشاور مطبوعاتی مدیر عامل شركت مخابرات ایران

۱۳۵۶ - انتشار كتاب " از خاموشی " - مسافرت به هندوستان، سخنرانی دركشمیر برای استادان زبان فارسی در سراسر هند

۱۳۵۷ - دریافت حكم بازنشستگی پس از ۳۳ سال خدمت اداری در فروردین ماه ـ استخدام در شركت عمران و نوسازی تهران تا بهمن ماه

۱۳۶۰ - درگذشت پدر

۱۳۶۴ - انتشار كتاب " گزینه اشعار " ( ریشه در خاك )

۱۳۶۵ - انتشار كتاب " مروارید مهر "

۱۳۶۷ - انتشار كتاب " آه ، باران "

۱۳۷۱ - انتشار كتاب " از دیار آشتی "

۱۳۷۲ - انتشار كتاب " با پنج سخن سرا "

۱۳۷۵ - انتشار كتاب " لحظه ها واحساس " شب شعر در آلمان در شهریور ماه

۱۳۷۷ - انتشار مجموعه " یك آسمان پرنده " در امریكا و سخنرانی و شعرخوانی در ۲۳ شهر و ایالت ـ انتشار مجموعه " دلاویزترین "

ـ انتشار نوار شب شعر در آلمان و سخنرانی در فرانكفورت ، برلین ، دوسلدرف

ـ انتشار مجموعه " زیبای جاودانه " با مقدمه عبدالحسین زرین كوب

 ـ انتشار كتاب " آواز آن پرنده غمگین "

۱۳۷۸ - انتشار چاپ هفدهم مجموعه پرواز با خورشید ـ برگزاری مراسم بزرگ و بی سابقه برای گرامی‌داشت فریدون مشیری به وسیله جوانان فرهنگ دوست در پارك نیاوران در شهریور ماه و اهدای كتاب " جشن نامه "‌ به فریدون مشیری ـ انتشار كتاب جشن نامه فریدون مشیری با عنوان " به نرمی باران " ، - سخنرانی در بزرگداشت بزرگان موسیقی در جزیره كیش ـ انتشار كتاب " شكفتن ها و رستن ها " مجموعه اشعار شعرای معاصر ایران

۱۳۷۹ - انتشار كتاب " تا صبح تابناك اهورایی " ، بهار ۱۳۷۹سخنرانی در دانشگاه شیراز در خرداد ماه- شركت در مراسم روز پزشك در همدان در شهریور ماه

ـ درگذشت در بامداد سوم آبان

 

 اشعار وی را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 15:10  توسط محمد امین یا دکتر  | 

سهراب

چه کسی صدا زد سهراب

زندگینامه سهراب



سهراب سپهری نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب میگوید :
... مادرم میداند كه من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را میشندیده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)
پدر سهراب، اسدالله سپهری، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)درگذشت پدر در سال 1341
مادر سهراب، ماه جبین، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همایوندخت، پریدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنین میگوید :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
سال 1312، ورود به دبستان خیام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهای مرا قیچی كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جای من راهی مدرسه میشد.... (اتاق آبی - صفحه 33)
... در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیكتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود كه محیط با من كرد و من سالها مذهبی ماندم.
بی آنكه خدایی داشته باشم ... (هنوز در سفرم)

سهراب از معلم كلاس اولش چنین میگوید :
... آدمی بی رویا بود. پیدا بود كه زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروك میخورد...
خرداد سال 1319 ، پایان دوره شش ساله ابتدایی.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ریسندگی كاشان كار گرفتم. یكی دو ماه كارگر كارخانه شدم . نمیدانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یكی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای كشتن یك ملخ نقشه نكشیدم. اگر محصول را میخوردند، پیدا بود كه گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میكردم پا روی ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)
مهرماه همان سال، آغاز تحصیل در دوره متوسطه در دبیرستان پهلوی كاشان.
... در دبیرستان، نقاشی كار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریكی هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)از دوستان این دوره : محمود فیلسوفی و احمد مدیحی
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه ای در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پایان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام كرد.
... در چنین شهری [كاشان]، ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم و آنچه میاندوختیم، پیروزی تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسرای مقدماتی به پایان رسید و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگونی آغاز میشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمینه برای تكانهای دلپذیر فراهم میشد... (هنوز در سفرم)
آذرماه سال 1325 به پیشنهاد مشفق كاشانی (عباس كی منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشید. الفبای شاعری را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)سال 1326 و در سن نوزده سالگی، منظومه ای عاشقانه و لطیف از سهراب، با نام "در كنار چمن یا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادی محنت نبرد
زندگی افسانه محنت فزاست
زندگی یك بی سر و ته ماجراست
غیر غم و محنت و اندوه و رنج
نیست در این كهنه سرای سپنج...
مشفق كاشانی مقدمه كوتاهی در این كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هیچگاه از این سروده ها یاد نمیكرد.

سال 1327، هنگامی كه سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، با منصور شیبانی كه در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشكده هنرهای زیبا بود، آشنا شد. این برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود و هرچه میدیدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یك استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)

شهریور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشكده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران میاید.
در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نمیا یوشیج میرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گردید. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در "هشت كتاب" تجدید چاپ شد.
بخشهایی حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابیده است،
فروبسته است وحشت در به روی هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روی خویش ...

سال 1332، پایان دوره نقاشی دانشكده هنرهای زیبا و دریافت مدرك لیسانس و دریافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی های این اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خیر قربان
و شاه زیر لب گفت : خودم حدس میزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)

اواخر سال 1332، دومین مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگی خوابها" با طراحی جلد خود او و با كاغذی ارزان قیمت در 63 صفحه منتشر شد.

تا سال 1336، چندین شعر سهراب و ترجمه هایی از اشعار شاعران خارجی در نشریات آن زمان به چاپ رسید.
در مردادماه 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر میكند.

فروردین ماه سال 1337، شركت در نخستین بی ینال تهران
خرداد همان سال شركت در بی ینال ونیز و پس از دو ماه اقامت در ایتالیا به ایران باز میگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومین بی ینال تهران، موفق به دریافت جایزه اول هنرهای زیبا گردید.
در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یكجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد این سال، سهراب به توكیو سفر میكند و درآنجا فنون حكاكی روی چوب را میاموزد.

سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین مینویسد :
... از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای به حال خودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن و روزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر.
و اندوهی چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...

در آخرین روزهای اسفند سال 1339 به دهلی سفر میكند.
پس از اقامتی دوهفته ای در هند به تهران باز میگردد.
در اواخر این سال، سهراب و خانواده اش به خانه ای در خیابان گیشا، خیابان بیست و چهارم نقل مكان میكند.
در همین سال در ساخت یك فیلم كوتاه تبلیغاتی انیمیشن، با فروغ فرخزاد همكاری نمود.
تیرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتی كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من میدانستم و میدانم كه پاسبانها شاعر نیستند. در تاریكی آنقدر مانده ام كه از روشنی حرف بزنم ...

تا سال 1343 تعدادی از آثار نقاشی سهراب در كشورهای ایران، فرانسه، سوئیس، فلسطین و برزیل به نمایش درآمد.
فروردین سال 1343، سفر به هند و دیدار از دهلی و كشمیر و در راه بازگشت در پاكستان، بازدید از لاهور و پیشاور و در افغانستان، بازدید از كابل.
در آبانماه این سال، پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یك نمایش به كارگردانی خانم خجسته كیا را انجام داد.
منظومه "صدای پای آب" در تابستان همین سال در روستای چنار آفریده میشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهای آلمان، انگلیس، فرانسه، هلند، ایتالیا و اتریش، آثار نقاشی او در نمایشگاههای متعددی به نمایش درآمد.
سال 1349، سفر به آمریكا و اقامت در لانگ آیلند و پس از 7 ماه اقامت در نیویورك، به ایران باز میگردد.
سال 1351 برگذاری نمایشگاههای متعدد در پاریس و ایران.

تا سال 1357، چندین نمایشگاه از آثار نقاشی سهراب در سوئیس، مصر و یونان برگذار گردید.

سال 1358، آغاز ناراحتی جسمی و آشكار شدن علائم سرطان خون.
دیماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر میكند و اسفندماه به ایران باز میگردد.

سال 1359... اول اردیبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بیمارستان پارس تهران ...
فردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مییزبان ابدی سهراب گردید.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ای از هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد:
به سراغ من اگر میایید
نرم و آهسته بیایید
مبادا كه ترك بردارد
چینی نازك تنهایی من

... كاشان تنها جایی است كه به من آرامش میدهد و میدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...
و سهراب ماندگار شد ...............

-------------------------------------
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی که رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن....مثل تنها مردن.
--------------------------------------------
روی سنگ قبر سهراب در کاشان چنین نوشته شده است :
به سراغ من اگر می آیید ، نرم و آهسته بیایید . مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهائی من


برگزیده اشعار وی را از ادامه مطلب بخوانید



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 15:7  توسط محمد امین یا دکتر  | 

احمد شاملو و اشعار وی


احد شاملو

اي پرنده مهاجر .... اي پر از شوق رسيدن......به كجا چنين شتابان


احمد شاملو، در ۲۱ آذر ماه سال ۱۳۰۴ هجري شمسي در تهران متولد شد. دوره كودكي را به خاطر شغل پدرش كه افسر ارتش بود و هر چند وقت را در جايي ماموريت مي رفت، در شهرهايي چون رشت، سميرم، اصفهان، آباده و شيراز گذراند.
آموزشهاي دبستاني را در شهرهاي خاش و زاهدان و مشهد، و بخشي از دوره دبيرستان را در بيرجند، مشهد و تهران گذراند. در سال ۱۳۳۱ به همراه پدرش، كه براي سروسامان دادن تشكيلات از هم پاشيده ژاندارمري به گرگان و تركمن صحرا انتقال يافته بود، به آنجا مي رود و همزمان با تحصيل در فعاليتهاي سياسي مناطق شمال شركت مي كند.
وي به خاطر طرفداري از آلمانها و ضديت با متفقين، در تهران دستگير مي شود و به زندان شوروي ها در رشت منتقل ميشود. پس از آزادي از زندان به همراه خانواده به رضائيه مي رود و كلاس چهارم دبيرستان را در آنجا سپري مي كند و پس از بازگشت به تهران، براي هميشه تحصيلات مدرسي را رها مي كند.

ازدواج نخست اول در سال ۱۳۲۶ صورت گرفت كه ثمره آن چهار فرزند به نامهاي سياوش، سيروس، سامان و ساقي است. در همين سال مجموعه اشعار «آهنگ هاي فراموش شده» از وي منتشر مي شود. در سال ۱۳۳۰ شعر بلند ۲۲ و مجموعه اشعار «قطعنامه» و در سال ۱۳۳۲ «آهن و احساس» را منتشر مي كند.
در سال ۱۳۳۳ به جرم سياسي مدت چهارده ماه در زندان موقت شهربانب و زندان قصر محبوس مي گردد.
ازدواچ دوباره او در سال ۱۳۳۶ چهار سال بيشتر دوام نمي آورد و كار به جدايي مي كشد، تا اينكه در سال ۱۳۴۱ با آيدا آشنا مي شود و اين آشنايي در سال ۱۳۴۳ به ازدواج با او مي انجامد.
بين سالهاي ۱۳۳۶ تا ۱۳۷۶ دفترهاي متعددي از اشعار شاملو منتشر ميشود: «هواي تازه /۱۳۳۶»، «باغ آينه/ ۱۳۳۹»، «آيدا در آينه» و «لحظه ها و هميشه/ ۱۳۴۳»، «آيدا: درخت و خنجر و خاطره/ ۱۳۴۴»، «ققنوس در باران/ ۱۳۴۵»، «مرثيه هاي خاك/ ۱۳۴۸»، «شكفتن در مه/ ۱۳۴۹»، «ابراهيم در آتش/ ۱۳۵۲»، «از هوا و آينه ها/ ۱۳۵۳»، «دشنه در ديس/ ۱۳۵۶»، «ترانه هاي كوچك غربت/ ۱۳۵۹»، «مدايح بي حوصله/ ۱۳۷۱» و «در آستانه/ ۱۳۷۶».





انكه هرگز از مرگ نهراسيد .......!!!!


شاملو علاوه بر شاعري، در ترجمه نيز تواناست. ترجمه هاي بسياري- از شعر و داستان و رمان- از وي به يادگار مانده است. مجموعه مفصل كتاب كوچه، كه چند دهه از عمر شاعر صرف گردآوري و تدوين آن شده و تاكنون هفت مجلد آن به چاپ رسيده، از آثار باارزش اين شاعر ارجمند است. از جمله فعاليتهاي ديگر شاملو سرپرستي و اداره كردن مجلات متعددي است كه از آن جمله است: كتاب هفته، خوشه، كتاب جمعه و ....
احمد شاملو سرانجام در دوم مردادماه سال ۱۳۷۹ چشم از جهان فروبست و طي مراسم باشكوهي در امامزاده طاهر كرج به خاك سپرده شد.
شاملو در نخستين دفتر شعرش «آهنگ هاي فراموش شده» تحت تاثير شاعران نوپرداز و تغزل سراي معاصر است. شكل اشعار اين مجموعه چهارپاره است و محتواي آن، بيان احساسات سطحي و كم عمق و معمولي. وي پس از اين مجموعه از طرفي به نيما و شعر او توجه مي كند و از طف ديگر به نوعي تفكر خاص اجتماعي و سياسي گرايش مي يابد و از لحاظ شعري به سوي استقلال مي رود. «آهن و احساس» نمودار گرايش وي به نيما و «قطعنامه» و «۲۳» نشان دهنده استقلال شاعري اوست. در مجموعه «هواي تازه» شاعر نشان مي دهد كه شعر واقعي از نظر او نه در گرو قالب خاص و معيني است نه متكي به وزن يابي وزني. از همين روست كه در هواي تازه بيش از هر چيزي تونع شكل به چشم مي خورد و شاعر شعر خود را در هر قالبي ارائه مي دهد. هم در قالب مثنوي و چهارپاره و هم در قالب هاي آزاد نيمايي و غيرنيمايي. موفق ترين نمونه هاي شعر شاملو، كه كارهاي او را در معيار شعرهاي پيشرو عصر ما داراي ارزش و اعتبار كرده است، غالبا آنهايي است كه در قالب منثور سروده شده است. كارهاي بعد از ۱۳۴۰ شاملو.


وقتي شمع زندگي شاعر خاموش شد ......


به جستجوي تو
بر درگاه كوه مي گريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شكسته پنجره اي
كه آسمان ابرآلوده را

قابي كهنه مي گيرد.
.....
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جريان باد را پذيرفتن،
و عشق را
كه خواهر مرگ است
و جاودانگي
رازش را
با تو در ميان نهاد
پس به هيات گنجي در آمدي
بايسته و آزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!

نامت سپيده دمي كه بر پيشاني آسمان مي گذرد
- متبرك باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را ....

اشعاری منتخب از مجموعه شعرهای 


دشنه در دیس

ابراهیم در آتش

ققنوس در آتش

آیدا در آینه

باغ آینه

آیدا درخت و خنجر و خاطره


اشعار را در ادامه مطلب بخوانید......



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 14:55  توسط محمد امین یا دکتر  | 

هوشنگ ابتهاج و اشعار او

آینه در آینه

همه چیز درباره

امیرهوشنگ ابتهاج (سایه)
 

امیرهوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سایه) شاعر و ادیب
- متولد ۱۳۰۶ رشت
- پایان تحصیلات متوسطه در زادگاه
- چاپ اولین مجموعه اشعار با نام "نخستین نغمه ها" در رشت ۱۳۲۵ كه در قالب شعر كلاسیك بود
- انتشار مجموعه "سراب" نخستین تجربه در زمینه شعر نو ۱۳۳۰ انتشارات صفى على شاه
- انتشار اولین مجموعه از سیاه مشق دربرگیرنده شعرهاى ۲۵ تا ۲۹
- انتشار مجموعه "شبگیر" ۱۳۳۲ نشر توس و زوار
- انتشار مجموعه "زمین" ۱۳۳۴ انتشارات نیل
- "چند برگ از یلدا" مجموعه شعر، تهران ۱۳۳۴
- "یادگار خون سرو" ۱۳۶۰
- انتشار مجموعه "سیاه مشق" ۱ و ۲ و ۳ شامل مجموعه غزلیات، رباعى ها، مثنوى ها، دوبیتى و قطعه
- سرپرست واحد موسیقى رادیو حدفاصل ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶
- مدیر برنامه هاى جاودان موسیقى رادیو: گل هاى تازه و گلچین هفته
- پایه گذار گروه موسیقى چاووش
متشكل از بهترین موسیقیدانان مركز حفظ و اشاعه، محمدرضا لطفى، شجریان و... كه سروده هاى انقلابى اش درآستانه انقلاب، بر حافظه همگان نقش بسته است.
 

- سرودن ترانه هاى جاویدانى همچون "تو اى پرى كجایى" با صداى قوامى و دیگران
- انتشار مجموعه "آینه در آینه" گزیده اشعار به انتخاب دكترمحمدرضا شفیعى كدكنى ۱۳۶۹ كه تاكنون از چاپ دهم نیز گذشته است.
- تصحیح دیوان حافظ با نام "حافظ به سعى سایه" كه از معتبرترین تصحیحات دیوان خواجه است.
درباره شعر گفته اند كه باید انعكاس صداى روزانه باشد. سایه اى از واقعیت بنماید و فراتر از زمان و زمانه خود پیش برود. دراین تعریف مسلماً شعر شعراى بسیارى از دوران معاصر گنجانده مى شود. با این همه اما در میان نام هاى ریز و درشتى كه در صد سال اخیر سنگ بزرگ شعر را به پیش كشانده اند، نام هایى هستندكه هم عوام مى شناسندشان و هم خواص. هوشنگ ابتهاج یا به قول خودش (ه- .ا.سایه) در این میان شاید زبانزدترین و سرشناس ترین شاعر دوران ما باشد. كسى كه بزرگان ادب و ادبیات اورا "حافظ زمانه" نامیده اند به قدرى در میان لایه ها و طبقات گوناگون مردم و جامعه كاهش نفوذ داشته كه از امى وعامى تا ملا و مكلا مى شناسندش و شعرش را از برند.
این البته هنر اوست. هنر والاى فرزند زمان خویشتن بودن ودر زمانهاى فرار و زیستن.
شعر ابتهاج آینه اى را مى ماندكه شاید تا نسل ها بعد بشود خود را درقاب كلماتش دید.
شعر ابتهاج داراى ابعاد و گستردگى بسیار است. ابتهاج از شعر به اشكال گوناگون استفاده مى كند. چنانكه زمانى شعر او داراى پیچیدگى هاى زبانى و هنرى است و زمانى دیگر براى بیان افكارش از شعر استفاده مى كند. گاهى شعر براى ابتهاج نقش یك رسانه را دارد كه آگاهى مى دهد و گاهى تصویر وتصاویر ذهن خلاق و بسیط اوست. به یك معنا امیر هوشنگ ابتهاج یا همان ه-. ا.سایه با شعر زندگى كرده . شعر هم هنر اوست و هم ابزار اوبه عنوان یك روشنفكر كه در اجتماع اثرگذارى مى كند. با این وصف ابتهاج شعر را از زوایاى متعدد مى بیند و از هر زاویه هم با آن یك نوع برخورد مى كند. گاه دقت او در خدمت ترانه است، ترانه هایى كه به حافظه تاریخى مردم گره خورده اند مثل "تو اى پرى كجایى" و گاه ذوق اش حسرت جوانى و حكمت پیرى را متصور مى شود و گاه شعرش اندرز است و آگاهى. در واقع شعر ابتهاج منشورى است از هر زاویه كه درنور قرار مى گیرد به یك رنگ در مى آید و این همان ویژگى است كه شعر حافظ و شور مولانا را جاودانه كرده است. از این منظر شایدعنایت ابتهاج به غزل و قصیده ارادت او به حافظ است. گرچه شور مولانا در میان اغلب غزل هاى او موج مى زند.
ارادت و جان نثارى ابتهاج به حافظ را مى توان در كتاب ژرف و گرانبارش "حافظ به سعى سایه" دید. كه در آن نگاه پژوهنده یك شاعر مسلط و بسیط بر غزل و قصیده وكلام را مى بینیم كه توانسته با اعراب گذارى هاى دقیق و مطنطن و قیاس نسخه هاى متعدد خطى اختلاف میان نسخ گوناگون را كشف كند و با درك وآشكار ساختن واژه هاى مشكوك موضوعات پیش پا افتاده حافظ شناسان را رفع و رجوع كند ونگاهى تازه به همراه درایتى تمام ناشدنى و زوال ناپذیر حافظ پژوهان عرضه كند. از این نظر "حافظ به سعى سایه" نقطه پایانى براى بسیارى از مباحث حافظ پژوهشى و نقطه آغازى براى مباحث تازه است.
شاید بتوان مدعى شد كه درمیان تمام قالب هاى شعر فارسى، ارادت ابتهاج به غزل بیش از سایر قالب هاست. چه غزل ازمنظر او بامفاهیم بلندى كه ایرانى جماعت قرنها با آن زیسته است و با آن نفس كشیده از قبیل عشق و رندى و قلندرى و ملامت ومرگ آگاهى و... در آمیخته است وآنقدر این كلمه جامد نزد شاعران، شخصیتى دارد كه رفتار خاص خود را مى طلبد.
هنر ابتهاج و همقطارانش در مورد غزل آن است كه آنها غزل را از روح بى زمان ایرانى اش خالى كرده اند و روح زمانمند خود را بر آن دمیده اند و از این منظر شاید ابتهاج با اشعار نئوكلاسیك سیاسى - عرفانى اش تلاش مى كند تا پیش از آنكه شاعر بودن خود را به رخ مخاطب بكشد، انسان بودن و انسان قرن بیست و یكمى بودن خودرا به غزل بدمد و به دلیل ارج نهادن او به روح ایرانى غزل است كه همه و همه او را مى شناسند یا لااقل شعرى از او شنیده اند و شعرى از او خوانده اند.
 

224253.jpg

ممكن است گفته شود كه دلیل نفوذ اشعار ابتهاج در میان طبقات مختلف اجتماعى و دو، سه نسل گذشته و امروز توسل خوانندگان موسیقى به اشعار اوست. این جمله غلطى نیست و ادعاى بى راهى نمى نماید. اما باید اضافه كرد كه تسلط و مهارت وشناخت ابتهاج بر موسیقى چنان است كه با اشعارش بارها به موسیقیدانهاى ایرانى بویژه موسیقیدانان سرشناسى چون محمدرضا شجریان و لطفى و... جهت واقعى را نمایانده. و این كار او نه از طریق زد و بند و نصیحت ونقد و غیره كه تنها از طریق همان شعر صورت پذیرفته است.
ابتهاج راهبر گروه چاووش یكى از مهمترین گروه هاى موسیقى در آستانه انقلاب مردمى ایران بود كه با حضور كسانى چون لطفى ، علیزاده، مشكاتیان، شجریان و... ماندگارترین تصنیف ها وترانه هاى انقلابى بعداز مشروطه را رقم زد. و یكى از دلایل مراجعه بسیار هنرمندان و موسیقیدانان و موسیقى شناسان به اشعار ابتهاج، روح موسیقیایى نهفته در اشعار اوست. چنانكه همایون خرم آهنگساز معروف برنامه گلها كه با ترانه هاى ابتهاج آهنگ ساخته، دلیل اصلى استفاده موسیقیدانان از اشعار ابتهاج را منبع سرشار والهام دهنده این اشعار به موسیقى دانان مى داند. و ابتهاج پیش از آنكه شاعر باشد اهل موسیقى است و مى داند كه كلام آهنگ و نت و ریتم و ملودى قوى تر و نافذتر از كلمه است و به همین علت اغلب اشعارش در موسیقى غرق است. و جالب آن است كه در منزل این بزرگمرد ادبیات معاصر ما، بیش از آن كه سخن از شعر و شاعرى در میان باشد، صحبت از موسیقى و بحث درباره آن است كه سایه چه موسیقى كلاسیك غربى و چه موسیقى كلاسیك ایرانى را به غایت عمیق و درست مى شناسد.
دراین سراى بى كسى، كسى به در نمى زند ‎/ به دشت پر ملال ما پرنده پر نمى زند ‎/ یكى ز شب گرفتگان چراغ بر نمى كند‎/ كسى به كوچه سار شب در سحر نمى زند‎/ نشسته ام در انتظار این غبار بى سوار‎/ دریغ كز شبى چنین سپیده سر نمى زند‎/ دل خراب من دگر خرابتر نمى شود‎/ كه خنجر غمت از این خرابتر نمى زند‎/ گذرگهى است پر ستم كه اندرو به غیر غم ‎/ یكى صداى آشنا به رهگذر نمى زند‎/ چه چشم پاسخ است از این دریچه هاى بسته ات؟‎/ برو كه هیچ كس ندا به گوش كر نمى زند‎/ نه سایه دارم و نه بر، بیفكنندم و سزاست‎/ اگرنه، بر درخت تر كسى تبر نمى زند
امیرهوشنگ در سال ۱۳۰۶ در رشت به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایى را در این شهرسپرى كرد و سپس به تهران آمد و دوره دبیرستان را در تهران گذرانید. آثار او كه "سایه" تخلص مى كنداز بدو شروع به شاعرى مورد توجه اهل ادب قرار گرفت و سخن منظوم او به تدریج در مطبوعات كشور منتشر شد تا آنكه هرچندگاه مجموعه اى از این آثار به طور مدون طبع گردید.
ابتهاج شعر گفتن را خیلى زودتر از تصور ما آغاز كرده است. اووقتى هنوز در دبیرستان تحصیل مى كرد اولین مجموعه شعرش را منتشر كرد. سایه در قالب غزل شاعرى شناخته شده و محبوب است كه خوب مى داند چطور از واژه ها وتركیبات در این قالب استفاده كند. او شعرهاى ماندگار بسیارى هم در قالب تازه و شعر نو سروده است. درونمایه هاى حسى شعر او در بسیارى از موارد با مضامین اجتماعى پیوند خورده است. یكى از نمونه هاى خوبى كه دغدغه هاى اجتماعى شعر سایه را نشان مى دهد، شعر "كاروان" است كه هنوز خیلى از بزرگترهاى مان جوانهاى دهه سى و چهل، آن را از حفظ مى خوانند:
دیریست گالیا!‎/درگوش من فسانه دلدادگى مخوان!‎/دیگر زمن ترانه شوریدگى مخواه!‎/دیر است گالیا! به ره افتاده كاروان.‎/عشق من و تو؟... آه‎/این هم حكایتى است‎/اما، درین زمانه كه درمانده هركسى‎/از بهر نان شب‎/دیگر براى عشق و حكایت مجال نیست.‎/...
درواقع ابتهاج یكى از مطرح ترین و بهترین شعر سرایان معاصر است كه گرچه در قالب هاى كلاسیك در قله نشسته است اما در زمینه هاى مختلف شعر نو نیمایى نیز اشعارى والا و توانا سروده است. سایه یك نو اندیش غزلسراست و دراین راه و روال، در بین معاصران همتایى ندارد.
سایه در سایه بهره گیرى بجا و بهنجار از ناب ترین و زلالترین شاخه جریان غزل سبك عراقى، این اقبال را یافته كه نیروى بالیدن در كناردرختان برومند و تنومند غزل فارسى را به دست آورد. او در سال ۱۳۲۵ مجموعه "نخستین نغمه ها" را كه شامل اشعارى به شیوه كهن است، منتشركرد. "سراب" نخستین مجموعه دوست به اسلوب جدید، اما قالب، همان چهارپاره است با مضمونى از نوعى تغزل و بیان احساسات و عواطف فردى، عواطفى واقعى و طبیعى. مجموعه "سیاه مشق" با آنكه پس از سراب منتشرشده، شعرهاى سالهاى ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمى گیرد. دراین مجموعه، سایه تعدادى از غزلهاى خود را چاپ كرد و توانایى خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا كه مى توان گفت تعدادى از غزلهاى او از بهترین غزل هاى دوران معاصر به شمار مى رود.
اما سایه در مجموعه هاى بعدى، آواى دل دردمند و ترانه هاى عاشقانه را رها كرده با مردم همگام مى شود و مجموعه شبگیر، پاسخگوى این اندیشه تازه اوست كه دراین رابطه اشعار اجتماعى با ارزشى را پدید مى آورد.
سایه را مى توان از تواناترین شاعران وبهترین غزلسراى معاصر دانست كه با زبانى توانا و دركى تازه درمجموعه "چندبرگ از یلدا" در سال ۱۳۳۴ راه روشن و تازه اى در شعر معاصر گشود.
مضامین گیرا و دلكش، تشبیهات و استعارات و صور خیال بدیع، زبان روان و موزون و خوش تركیب و هم آهنگ با غزل از ویژگى هاى شعر سایه است.
گذشته از اینها هوشنگ ابتهاج را مى توان از تواناترین شعراى آرمانگراى نمادپرداز دانست. چه او هم در غزل و هم دركارهاى نو لحظه اى از اندیشه به "هدف" غافل نمى ماند و درعین حال "جوهر شعرى" را با ظرافت تمام چون شیشه اى در بغل سنگ نگاه مى دارد.
دیگر این پنجره بگشاى كه من‎/به ستوه آمدم از این شب تنگ.‎/دیرگاهى است كه در خانه همسایه من خوانده خروس.‎/وین شب تلخ عبوس‎/مى فشارد به دلم پاى درنگ
دیرگاهى است كه من در دل این شام سیاه‎/،پشت این پنجره بیدار و خموش‎/،مانده ام چشم به راه.‎/همه چشم و همه گوش.‎/مست آن بانگ دلاویز كه مى آید نرم‎/محو آن اختر شبتاب كه مى سوزد گرم‎/مات این پرده شبگیر كه مى بازد رنگ.‎/آرى این پنجره بگشاى كه صبح‎/مى درخشد پس این پرده تار.‎/مى رسد از دل خونین سحر بانگ خروس.‎/وز رخ آینه ام مى سترد زنگ فسوس‎/بوسه مهر كه در چشم من افشانده شرار‎/خنده روز كه با اشك من آمیخته رنگ...
شعر ابتهاج و نام سایه را هرگز نمى توان فراموش كرد، اگر قرار باشد كه از ادب و ادبیات صدسال اخیر سخن گفت و حرفى زد و مطلبى نوشت. غزل هاى او را بسیارى از بزرگان ادبیات دوران اخیر تحسین كرده اند و شاعر نوجویى مثل فروغ غزل معروفى در استقبال از شعر سایه سروده است و دكتر شفیعى كدكنى كه گزینه اشعار او را با نام "آینه در آینه" جمع آورى كرده، درباره اش مى گوید: "كمتر حافظه فرهیخته اى است كه شعرى از روزگار ما به یادداشته باشد و در میان ذخایرش نمونه هایى از شعر و غزل سایه نباشد.

شعرهای او را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 14:30  توسط محمد امین یا دکتر  | 

قیصر امین پور و زندگیش

امین پور شاعر خلاقیت ها وسادگی ها

 

وقتی برای اولین بار كتاب گزیده اشعار قیصر امین پور را دیدم ناخودآگاه تا انتها همه را خواندم ، كشش، جذابیت، صمیمیت و صداقت و خلاقیت كار چنان بود كه هر خوانندة منصفی را وا می داشت لب به تحسین او بگشاید.

بی شك همانگونه كه به درستی دكتر شفیعی كدكنی اشاره نموده اند (( خلاق ترین شاعر بعد از انقلاب كه به جوهرة شعر دست پیدا كرده است دكتر قیصر امین پور می باشد)) وی علاوه بر حسن روز افزون شعرش دارای صفات نیك اخلاقی نیز بود ، متین ، افتاده ، مؤدب و كم حرف و كم ادعا، اما پر مایه و پر مغز و... این همه موجب محبوبیت هرچه بیشتر او نیز گشته بود. امین پور در كمتر جلسه ای شركت می كرد و در كمتر محفلی شعر می خواند ، تعداد مصاحبة او با رسانه ها بیش از 2 یا 3 عدد نمی باشد از جنجالهای رایج امروز ادبی پرهیز می كرد . ما نیفست های پر طمطراق ، خالی از محتوا را نمی نوشت ، هزاران الفاظ و القاب را به خود نمی بست ، اما هر كتابی كه چاپ می كرد، به ماه نكشیده ناشر مجبور بود به چاپ دوم برساند ، كتابهای او بارهای بار تجدید چاپ شد و مورد توجه مخاطبین خاص وعام قرار گرفت ( تنفس صبح ، در كوچة آفتاب ، آئینه های ناگهان ، گلها همه آفتابگردانند ،گزیده اشعار، دستور زبان عشق ، طوفان در پرانتز، ظهر روز دهم ، مثل چشمه مثل رود، بی بال و پر پریدن، به قول پرستو، شعر كودكی) دكتر توانسته بود با درك صحیح ماهیت شعر نیمایی، پلی باشد میان میراث دیروز و تجدد امروز، همانگونه كه پایان نامة دكترایش نیز در این مورد نگاشته است او توانست جوهر كلام و مانیفست  نیما را دریابد و با انتخاب زبان و فرم وی و شیوة نگاه او به پدیده ها و سوژه ها، از ظرافت ها ، نازك خیالی ها و معانی زیبا و عمیق شعر گذشته نیز بهره مند گردد.

كلام او سلیس و روان است ، زیبا و عاری از هر گونه پیچیدگی كلام ، گاه ممكن است در بندهای مختلف شعرش یك یا دو آرایه ادبی بیشتر نیابیم، ساده صحبت می كند اما به سختی كسی می تواند مانند او شعر بسراید.

دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست /، درد مردم زمانه است، /مردمی كه  چین پوستینشان / مردمی كه رنگ روی آستینشان ،/ مردمی كه نامهایشان ،/  جلد كهنة شناسنامه هایشان / درد می كند .

رفتار من عادی است / اما نمی دانم/ چرا این روزهااز دوستان و آشنایان / هركسی مرا می بیند/ از دور می گوید : این روزها انگار / حال وهوای دیگری داری / اما من/ مثل هر روزم / با آن نشانی ها ساده / با همان امضا/ همان نام / و با همان رفتارمعمولی/ مثل همیشه ساكت وآرام / این روزها تنها / حس می كنم گاهی كمی گنگم / گاهی كمی گیجم/ حس می كنم / از روز های پیش قدری بیشتر / این روز ها را دوست دارم/ ....

                                                            

***

 ای شما ! / ای تمام عاشقان هر كجا / از شما سؤال می كنم / نام یك نفر غریبه را / در شمار نام هایتان اضافه می كنید ؟ / یك نفر كه تاكنون / رد پای خویش را / لحن مبهم صدای خویش را نمی شناخت ./........

كشف شاعرانه در جابجایی شعر او در تمام حوزه ها، چه در حوزة زبان ، فرم ، تصویر ، معنا می توانید بیابید.

آه ! آئینه حرف اول و آخر را در یك كلام گفت .

***

و قاف / حرف آخر عشق است / آنجا كه نام كوچك من / آغاز می شود

***

 وقتی جهان / از ریشة جهنم / و آدم / از عدم / و سعی / از ریشه های یأس می آید / وقتی كه یك تفاوت ساده/ در حرف /كفتار را/به كفتر / تبدیل می كند / باید به بی تفاوتی واژه ها / و واژه های بی طرفی / مثل نان / دل بست / نان را / از هر طرف بخوانی / نان است

در جای جای شعر امین پور ،واژه های عامیانه فراوانی به كار می رود اما هر گز شعر را سخیف و عامیانه نمی كند،بل آنها كاملا در خدمت شعرند و علاوه بر صمیمیت زبانی ،بار معنایی آن را نیز می افزایند.

..../این درد كوچكی نیست /در روستای ما/ مردم / شعر مرا به شور نمی خوانند / گویا زبان شعر مرا ،دیگر/ این صادقان ساده نمی دانند / و برگ های كاهی شعرم را / - شعری كه در ستایش گندم نیست - / یك جو نمی خرند ./.....

***

خش خشی به گوش می رسد :  / برگ های بی گناه / با زبان ساده اعتراف می كنند / خشكی درخت / از كدام ریشه آب می خورد!

***

...../وقتی خطوط سربی / سطح شقیقه های مرا باشتاب / هاشور می زنند / دیگر نمی توانم / این تارهای روشن را / آرام پشت گوش بیندازم / خوب است حرف آئینه ها را/ این بار پشت گوش بیندازم /......

***

چرا تا شكفتم / چرا تا تو را داغ بودم نگفتم / چرا بی هوا سرد شد در باد / چرا از دهن حرفهای من  افتاد

***

غنچه با دل گرفته گفت / زندگی لب زخنده بستن است / گوشه ای درون خود نشستن است / گل ولی به خنده گفت / زندگی شكفتن است / با زبان سبز راز گفتن است / گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه / باز هم به گوش می رسد / تو چه فكر می كنی ؟ /من كه فكر می كنم گل به زندگی اشاره كرده است / هر چه باشد او گل است / گل یك دو پیر هن بیشتر از غنچه پاره كرده است

شناخت دقیق امین پور از شعر ،با عث گردیده است اشعارش درست مانند یك پازل به هم گره خورده باشند ،آنچنان ارتباط عمودی و افقی شعر مستحكم است كه بسختی می توان بندی یا سطری از آن را حذف یا تغییر داد.

هر بندی از شعرهم از نظر معنا و هم از باب تصویر با بند های دیگر گره خورده اند ،آنچنان كه با ید آنها را تا انتها دنبال نمائید تا معنا و تصویر تكمیل گردد .

افتاد / آنسان كه برگ آن اتفاق زرد می افتد / افتاد / آنسان كه مرگ آن اتفاق سرد می افتد / اما / او سبز بود و گرم كه افتاد   

***

حرفهای ما هنوز ناتمام / تا نگاه می كنی / وقت رفتن است / باز هم همان حكایت همیشگی / پیش از آن كه با خبر شوی / لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود / آی .../ای دریغ و حسرت همیشگی / ناگهان / چقدر زود / دیر می شود !

او نیك می داند تو جه مخاطب به مطلع و مقطع شعر بیشتر از سطرها و بیت های دیگر آن می باشد . به همین سبب تمام خلاقیت خود را در این بخش متمركز می كند و نمونه های زیبایی پدید می آورد .

با رو زهای ریخته در پای باد / با هفته های رفته / با فصلهای سوخته / رفتیم و/  سوختیم و / فرو ریختیم / اما / آن اتفاق ساده نیفتاد

***

سر ا پا اگر زرد و پژمرده ایم /ولی دل به پاییز نسپرده ایم / چو گلدان خالی لب پنجره / پر از خاطرات ترك خورده ایم / اگر داغ دل بود ما دیده ایم / اگر خون دل بود ما خورده ایم / اگر دل دلیل است ، آورده ایم / اگر داغ شرط است ،ما برده ایم / اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم / اگر خنجر دوستان ، گرده ایم / گواهی بخواهید اینك گواه / همین زخمهایی كه نشمرده ایم / دلی سر بلند و سری سر به زیر/ از این دست عمری به سر برده ایم

دكتر امین پور منادی صلح است واز اینكه بشریت هنوز خوی وحشیگری دارد بیمناك است . او می خواهد برای مبارزه با دشمن یاغی سلاح تیزتری بردارد ،دیگر سلاح سرد سخن ، كار ساز نیست . اما روح آزادیخواه او از اینكه در این جدال نابرابر، خون انسانهای بی گناه ریخته می شود غمگین است . اما چاره ای نیست ،دشمن ،شهر اورا ،خانه ی او را ویرا ن كرده است .

می خواستم شعری برای جنگ بگویم / شعری برای شهر خودم دزفول / ..../ دیدم كه  باید لفظ ناخوش موشك بكار برد / اما موشك زیبایی شعر مرا می كاست / گفتم شعر من كه از خانه های خراب مردم بهتر نیست

تمام آرزویش و تمام آرزوی شهیدان هموطنش ، پیروزی در جنگ نیست ،بل بر جنگ است

شهیدی كه در خاك می خفت / / سر انگشت در خون خود می زدو می نوشت / دو سه حرف بر سنگ / به امید پیروزی واقعی / نه در جنگ / كه بر جنگ

نگاه امین پور به جنگ با تمام همنسلان و هم قطاران وی متفاوت است ،موضوع شعرهای او ، موضوع های كلیشه ای شعر دفاع مقدس نیست . آرمانهای انسانهای شعر او متفاوت است . آنها جنگ را نكوهش می كنند ، آنها انسانهای ضد جنگ و صلح طلبند .

نكته ای دیگر كه باید درباره ی امین پور اضافه نمود، بررسی كرد ، مجموعه های شعر كودك و نوجوان اوست . كه به حق در این مقوله نیز متفاوت تر از دیگران كار می كند و متفاوت تر از دیگران می اندیشد ،حوزه ی كودك ونوجوان بسیار سخت و حساس است ،انتخاب سوژه و موضوعی كه دغدغه ی این گروه خاص باشد كار ساده ای نیست . اما وی ،با هوشیاری و شناخت دقیق ،بهترین سوژه ها را انتخاب نموده و در قالب و وزنی كه مورد پسند این جماعت دستچین جامعه مان می باشد، استفاده می نماید .

انتخاب وزنهای كوتاه و ریتمیك ،پرهیز از كلمات سخت و ناهنجار ،انتخاب سوژه های ساده وعمیق ، همه وهمه از خصوصیات كار او در این حوزه است .

بی شك در این اندك مجال سخن پیرامون قیصر وشعرش ، سخت و دشوار است ، باشد در فرصتی دیگر بیش از این در مورد او بگوئیم و كاستی های این مقال را جبران نمائیم  .

 

بابك اسفندیاری







درنگى بر شعرهاى دكتر قیصر امین پور

مهدى طاهرى

"وقاف‎/ حرف آخر عشق است‎/ آنجا كه نام كوچك من‎/ آغاز مى شود" قیصر، این شعر را "امین پورى" مى نویسد كه روزگار معاصر و زبان نوشتن از این روزگار را به خوبى مى شناسد. در واقع نوع رویكرد قیصر امین پور به شعر و زبان، نه آنگونه است كه شعر را كاركرد زیبایى شناسى "زبان" بداند و هدف و تأثیر گذارى موضوعى شعر را نادیده بگیرد. او در اشعارش تلاش مى كند دغدغه هاى انسان معاصر را معاصر سرایى كند. اگر به تنوع آثار او در قالب هاى مختلف، از غزل، رباعى كه قالب هایى كلاسیك (سنتى) هستند تا سپید به دقت توجه كنیم در مى یابیم او چگونه واژگان آشناى جهان معاصر فارسى را دریافته و آن را به كار مى بندد. به شعر "اشتقاق" از دفتر "آینه هاى ناگهان" توجه كنید:
"وقتى جهان‎/ از ریشه جهنم‎/ و آدم‎/ از عدم ‎/ وسعى‎/ از ریشه هاى یاس مى آید‎/ وقتى كه یك تفاوت ساده‎/ در حرف‎/ كفتار را‎/ به كفتر‎/ تبدیل مى كند‎/ باید به بى تفاوتى واژه ها‎/ و واژه هاى بى طرفى‎/ مثل نان‎/ دل بست‎/ نان را ‎/ از هر طرف بخوانى‎/ نان است!"
در واقع در ادب فارسى توجه به این گونه واژگان و حروف در كنار هم و نقطه ها و حروف صدا دارى كه با حضور وعدم حضور خود معناى واژگان را تغییر اساسى مى دهند و حتى گاه آن ها را برعكس به معنادهى مى رسانند، بسیار زیاد اتفاق افتاده اما قیصر امین پور در این شعر اگر چه همان مفاهیم را بیان مى كند اما بوى كهنگى از آن بر نمى آید چرا كه او بین دغدغه هاى امروزى انسان معاصر و كلمات نقبى عمیق زده كه به توسط آن مخاطب خود را گرفتار شعر مى بیند. "نان و غم نان"، در واقع انسان معاصر گرسنه نیست اما درگیر روزمره گى و حساب و كتاب هاى روزانه شده است و این حساب و كتاب ها عموماً براى امرار معاش زندگى است و این یعنى همان "نان". ممكن است این كلمه سه حرف داشته باشد اما در واقع بیانگر جهانى است كه در شعر به شكلى نمادین بیان شده است. دغدغه انسان صنعتى امروز از توجه به ارزش هاى تفكر والاى انسانى و تعهد اجتماعى به مناسبات سطحى و دغدغه هاى دم دستى بدل شده است. دغدغه هایى كه از ارزش هاى والاى اندیشیدن فاصله بسیارى گرفته است.
قیصر امین پور در سال ۱۳۶۷ شعر مى سراید با عنوان "عصر جدید". در این شعر كه باز از مجموعه "آینه هاى ناگهان" انتخاب شده فضاى افسون زده جهان معاصر را بیان مى كند، فضایى برى از یقین و ایمان انسانى، ما در عرصه احتمال به سر مى بریم‎/ در عصر شك و یقین‎/ در عصر پیش بینى وضع هوا‎/ از هر طرف كه باد بیاید‎/ در عصر قاطعیت تردید ‎/عصر جدید‎/ عصرى كه هیچ اصلى ‎/ جز اصل احتمال، یقینى نیست‎/... در این شعر در واقع بخش هایى از این فضاى معاصر در جهان بیان شده است. فضایى كه انسان را در حد ماشینى قابل كنترل به نقطه حضیض كشانده است و در پایان شعر كه قیصر مى نویسد:
"من از تو ناگزیرم‎/ من‎/ بى نام ناگزیرتو مى میرم‎/".
و سرانجام او كه بدون "نام ماندگار او" نمى تواند به این زیستن ادامه دهد، نامى كه برایش راهگشاست و زیستن اش را به جملگى تحت الشعاع قرار داده است.
یكى دیگر از مشخصه هاى شعر قیصر امین پور استفاده از سازه هاى زبان گفتار و عامیانه مردم است، او در اشعارش در قالب هاى مختلف بسیارى از مشخصه هاى زبان گفتارى را در اشعارش مى آورد. گاهى هم این فضا این قدر یكدست و صمیمى مى شود كه احساس مى كنى كسى در شعرهایش تو را خطاب قرار مى دهد، این همان احساس شراكت در شعر دیگرى است.
این شعر تو را به درون خودش دعوت مى كند و حرف هاى اش را براى تو مى زند، او مى داند باید كجاى روان مخاطب را نشانه گرفت، شعر مى داند باید به كجا نفوذ كند. در شعر "رفتار من عادى است" مى نویسد:
"رفتار من عادى است‎/ اما نمى دانم چرا‎/ این روزها‎/ از دوستان و آشنایان‎/ هر كس مرا مى بیند‎/ از دور مى گوید‎/ این روزها انگار‎/ حال و هواى دیگرى دارى‎/ اما‎/ من مثل هر روزم‎/ با آن نشانى هاى ساده‎/ با همان امضا‎/ همان نام‎/ و با همان رفتار معمولى‎/ مثل همیشه ساكت و آرام‎/...
این رفتار عامیانه و روان با زبان، شعر را در رابطه مستقیم و بى واسطه با مخاطب قرار مى دهد، رابطه اى كه مخاطب جداى از شعر نیست، بلكه جزیى از فرآیند آفرینش معناست و همواره خود را در واژگان این اثر در مى یابد. در این نوع نگاه به زبان، مخاطب در مى یابد كه شعر امروز قرار است زندگى روز مره او را تصویر و توصیف كند، نه آن كه با واژگانى كه از تبار قرون گذشته اند زندگى معاصر آنها بیان شود. این نوع شعر اگر چه ممكن است به عقیده برخى حتى نثر به نظر برسد، اما در كلیت شعر منطقى حكمفرماست كه آن را از نثر فاصله مى دهد. به عنوان مثال شما در نثر و منطقى كه بر آن حكمفرماست نمى توانید به اصطلاح پرسش هاى تخیلى و برش هاى مقطعى از مكانى به مكانى و از زمانى به زمان دیگر بدون رعایت منطق نثر و نوشتار تان داشته باشید، اما در شعر و به خصوص در این دست اشعار، منطقى كه حكمفرماست به شاعر اجازه مى دهد كه از هر درى سخن بگوید فقط باید حس كلى شعر را در نظر بگیرد و خط مماس اندیشه و تخیل شاعرانه را با واژگان حفظ كند. امین پور در اشعارى كه در قالب سپید سروده به این منطق رسیده است و شعرش اگر چه از زوایاى مختلف زندگى و مشخصه هاى عینى آن مى گوید اما ساختار كلى آن رعایت مى شود.
امین پور هیچ گاه از اوضاع اجتماعى كه در آن مى زیسته بى تفاوت نگذشته است. او دریچه هاى آگاهى اش را بر دروازه هاى بزرگ سرزمین هاى جهان گشوده است و هر اتفاقى كه بیفتد اندیشه او از آن گریز نخواهد داشت.
قیصر امین پور در یك شعر بلند كه اسفندماه سال ۱۳۵۹ براى جنگ و شهرش دزفول سرود همیشه در ذهن مخاطبان و شاعران خواهد ماند.
"مى خواستم‎/ شعرى براى جنگ بنویسم‎/ دیدم نمى شود‎/ دیگر قلم زبان دلم نیست‎/ گفتم باید زمین گذاشت قلم ها را‎/ دیگر سلاح سرد سخن كار ساز نیست‎/ باید سلاح تیز ترى برداشت ‎/ باید براى جنگ‎/ از لوله تفنگ بخوان‎/ با واژه قشنگ‎/ مى خواستم‎/ شعرى براى جنگ بگویم‎/ شعرى براى شعرخودم -دزفول-‎/ دیدم كه لفظ ناخوش موشك را‎/ باید به كار برد‎/ اما موشك‎/ زیبایى كلام مرا كاست‎/ ... (مجموعه از تنفس صبح).
در این اثر بلند قیصر قلم را كارساز نمى داند و مى خواهد با واژه فشنگ سخن بگوید، اگر چه شاعر توان كشتن ندارد اما واژگان او كارى مى كنند كه تاب ایستادن براى دیگران میسر شود. در واقع در چنین شرایطى شاعران احیاگر آرمان ها و ارزش هاى والاى انسانى هستند، ارزش هایى كه انسان ها را به سمت هدف شان ترغیب مى كند.
قیصر امین پور در قالب هاى دیگرى هم، همانطور كه پیشتر نوشتم طبع آزمایى كرده است. از این قالب ها دوبیتى و رباعى را مى توان مورد بررسى قرار داد. اشعارى كه امین پور در این قالب ها مى سراید در واقع در ادامه روند كلى اندیشه او و تفكر غالب او در عرصه شعر است.
نه از مهر و نه از كین مى نویسم
نه از كفر و نه از دین مى نویسم.
دلم خون است، مى دانم برادر
دلم خون است، از این مى نویسم
...
موسیقى شهر بانگ "رودارود" است
خنیا گرى آتش و رقص و دوداست
برخاك خرابه ها بخوان قصه جنگ
از چشم عروسك كه خون آلود است
در این اشعار اگر چه كمكى به لحاظ زبانى با اشعار قیصر كه در قالب سپید سروده است فاصله احساس مى كنیم، اما جان مایه شعر و بافت زبان با هم همخوانى دارند و در نهایت قالب هم این مثلث را كامل مى كند.
دستى زكرم به شانه مانزدى
بالى به هواى دانه ما نزدى
دیرست دلم چشم به راهت دارد
اى عشق، سرى به خانه ما نزدى
صمیمیت سیال در این اشعار با فضاهاى ما قبل خود تفاوت هاى بسیارى دارد و در توالى منطقى ادامه زبان رباعى و دوبیتى در شعر فارسى است، اگر چه این توالى منطقى دیرى است تكاپو و توان كمترى نسبت به سایر قالب ها دارد.

قالب دیگرى كه قیصر امین پور اشعار قابل توجهى در آن سروده، قالب غزل است. قیصر نگاه تازه اى به قالب غزل دارد، آنگونه كه ما فضاهاى دیروز غزل را در آن نمى بینیم، او به درستى در یافته كه این قالب نیاز به فضاى زبانى تازه دارد و مخاطب امروز از شاعر امروز توقع دارد با واژگان آشناى او برایش شعر بنویسد تا روزگاران آینده هم از روزگار ما یادگارى زبانى داشته باشند. امین پور این فضا را به درستى درك كرده است. او در غزل هایش از آدم هایى حرف مى زند كه ما هر روزه با آنها مواجهیم، گاهى با آنها حرف مى زنیم، از كنارشان بى تفاوت مى گذریم، یا ابزار هایى كه با آنها در ارتباطیم، از ماشین، ساختمان هاى بلند و برج ها تا اتوبان ها و هویت چهل تكه انسان ها. حالا ممكن است نمونه هاى كلى اى كه دارم داراى مصادیق مشخص و ثابت در شعر قیصر نباشند، اما موضوعاتى كه او به آنها مى پردازد از همین جمله اند.
خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى
روى میز خالى من، صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامى از ما یادگارى
(ابیاتى از شعر لحظه هاى كاغذى)
بخشى از زندگى انسان معاصر در این چند بیت آمده است. البته مسأله در این شعر شاید یكى این باشد كه فضاهاى تكنولوژى زده انسان را از هویت به ودیعه نهاده شده در او جدا مى كند و نمى گذارد آنگونه كه در شأن و مقام انسانى است به ویژگى هاى اعلى انسانى برساند. در چند بیت از ابیات غزل هاى مختلف قیصر مى توان باز این مسأله را حس كرد.
چشم ها پرسش بى پاسخ حیرانى ها
دست ها تشنه تقسیم فراوانى ها
...
عمرى به جز بیهوده بودن سر نكردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نكردیم
دل در تب لبیك تاول زد ولى ما
لبیك گفتن را لبى هم تر نكردیم
...
شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنید
مگر مساحت رنج مرا حساب كنید
....
دلم قلمرو جغرافیاى ویرانى است
هواى ناحیه ما همیشه بارانى است
در این ابیات همه انسان در پى هویت اصیل و گمشده خویش است اگر چه به صراحت از عذاب و پرسش ها و جغرافیاى ویرانى حرف مى زند اما مرادش تخریب "انسان" نیست بلكه تلاش او را هدف قرار داده است. قیصر تلاش كرده در این غزل ها انسانى را مورد خطاب قرار دهد كه براى انسان بودن اش نشانه اى غیر از صورت انسانى نمى پندارد.
در این فضا باید به دقت این شعرها را خواند و تحلیل كرد و شاید پاسخ به تمام این اشعار غزلى است كه امین پور را در موقعیت ویژه اى در بین شاعران و مخاطبان قرار مى دهد. غزلى كه به تمام اندیشه هاى انسانى پاسخ مى دهد، اندیشه هایى كه انسان را زرد و پائیزى مى پندارد.
در این غزل مى گوید:
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه ى دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینك گواه
همین زخم هایى كه نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم.
به گمانم این غزل به نوعى بیانیه زیستى قیصر امین پور باشد. او كه سراپا اگر زرد و پژمرده باشد، دل به پائیز نمى سپارد. اگر خنجر دوستان به گرده اش برسد باكى برایش نیست. چون او هستى را آن گونه عاشقانه مى بیند كه مناسبات انسانى و حساب و كتابى براى چندان معنایى نخواهد داشت.

منبع:http://aminpour.persianblog.ir

آخرین مصاحبه ی قیصر امین پور و چند شعر از او

 

وقتی پرسیدم چرا مصاحبه نمی‌کنید، خندید و گفت: "چون قیصر حرفی برای گفتن ندارد! و حرف‌هایش را در شعرهایش می زند..." و بعد هم درباره شعر جوان اینگونه گفت: قرار نیست ما از جوان‌ها انتظار داشته باشیم همه علی معلم باشند. آنها بایستی تمرین كنند، باید قواعد را یاد بگیرند. محتوا، خودش در اثر تفكر و رشد پیش می آید.مراسم یازدهمین كنگره شعر جوان است؛ خانه هنرمندان. در سالن نشسته ایم و مراسم شروع شده است. محمد رضا عبد الملكیان، دبیر كنگره در حال سخنرانی است. مردی با موهای جو گندمی وارد می شود، مردی كه دیگر این روز ها تعداد مو‌های سفیدش را نمی داند. آرام بدون آنكه كسی متوجه حضورش شود، در ردیف اول می‌نشیند. قیصر امین پور مثل همیشه ساده و خسته و بی پیرایه! البته خستگی را از چشم‌هایش می‌شود فهمید...

 

او را كه می بینم یاد سلمان هراتی می‌افتم، یاد سیدحسن حسینی، یاد آن عكسی كه هر سه نفرشان در قایق نشسته اند و با خنده به دوربین نگاه می‌كنند. یاد اینكه سلمان چه ناگهانی رفت و سید هم که تنهایش گذاشت و او هم كه داشت مثل سلمان ناگهانی می رفت اما خدا حفظش كرد. برای خانواده اش، برای شعر این آب و خاك یا برای دل های كوچك بچه های نسل من كه قیصر شاعر نوجوانی و جوانی‌مان است؛ یا اصلا برای هر سه مان! نمی‌دانم. یاد سید حسن كه از ازل ایل و تبارش همه عاشق بودند. و اینكه از آدم های دوست داشتنی آن عكس تنها قیصر مانده.

برنامه در دو بخش اجرا می شود. در فرصتی كه برای پذیرایی بین دو بخش برنامه گذاشته اند به سراغش می روم. می دانم مصاحبه نمی كند، بچه ها كه از دور و برش پراكنده می شوند روی صندلی تنها، رو به روی جمع شاعرانی كه در حدود چهار قدمی‌اش نشسته اند، می نشیند و چای می‌نوشد. باشگاه جوانی خبرگزاری برنا یعنی گزارش نو؛ این را دبیر سرویس‌مان می‌گوید و ادامه‌می‌دهد که گزارش صرف از یک مراسم به درد ما نمی‌خورد! برای همین هم که شده و با اینکه می‌دانم قیصر امین‌پور مصاحبه ‌نمی‌کند، می‌روم تا شاید چند دقیقه هم که شده با او گپی بزنم...

" دستور زبان عشق " را در دستم می گیرم و بعد از سلام و احوالپرسی می‌دهم تا برایم امضا كند. صفحه اول كه تصویر خودش است را ورق می‌زند تا در صفحه بعدی امضا كند، می گویم پایین عكس خودتان لطفا! شروع می كند به نوشتن.

كنار صندلی اش زانو می زنم و می نشینم، می گویم: قیصر امین پور چرا اینقدر كم مصاحبه می كند؟

می‌گوید: " من اصلا مصاحبه نمی كنم! "

می‌گویم: می‌دانم. گفتم شاید یكبار كرده باشید و من نخوانده باشم. حالا چرا؟

می خندد و می گوید: "چون قیصر حرفی برای گفتن ندارد! "

می گویم: ولی در شعرهایش حرف‌های زیاد برای گفتن دارد.

و باز هم می‌خندد و می‌گوید: "خب حرف‌هایش را در شعرهایش می زند." (دیگر نمی گویم پس حرف برای گفتن دارد آنهم زیادش، ولی زبان شعر را بیشتر می پسندد...)

می‌گویم یك سوال در مورد شعرهایتان بپرسم؟ مهربان است، خیلی. فكر می كردم اگر بروم و با او در مورد شعرهایش حرف بزنم و بداند كه خبرنگارم چیزی نمی‌گوید. اما گفت: بپرسید.

گفتم: شاید به ضعف هوش شعری من بر می‌گردد(!) و شاید تعبیری كه می كنم درست نباشد؛ اما نه گندم و نه سیب/ آدم فریب نام تو را خورد...

آدم در شعر"نه گندم ونه سیب" فریب چه چیزی را خورد؟ منظورتان جلوه جمال خداوندی است؟

می‌خندد و می‌گوید: "اتفاقا دست روی چیز خوبی گذاشتی! چیزی كه گفتی جزئی از آن كلی است كه من منظورم بود."

می‌پرسم: و منظور شما؟

"من به اسمای‌ حسنای خداوند اشاره كردم."

كتاب را كه حالا امضا شده از او می گیرم و تشكر می‌كنم. دارم می‌روم كه می‌گوید: "به هوش‌ات شك نكن(!) دست روی خوب چیزی گذاشتی."

مراسم كه تمام می شود میان ازدحام وشلوغی خروج آدم ها از سالن، تك تك چهرها را نگاه می‌كنم تا او را پیدا كنم و سوالی كه دارم را بپرسم.

با علی معلم در فرهنگ سرای رسانه صحبت كرده بودم. از او پرسیده بودم چشم انداز شعر ایران را در افق 1404 چگونه می بینید و او با صراحت گفت: "بچه های این نسل از لحاظ فرم و وزن و ردیف و قافیه خوب شعر می گویند و قوی هستند، اما شعر این نسل محتوا ندارد. این نسل معنایی برای شعر سرودن ننیافته است(!) اگر به همین منوال پیش برویم به جایی نخواهیم رسید."

در كل اصلا خوش بین نبود. خیلی برایم مهم بود تا نظر باقی آدم‌هایی را كه در عرصه شعر سالهاست فعالیت می كنند، بدانم و قیصر به عنوان كسی كه با شعر جوان زیاد سر و كار داشته، برای این سوال عالی بود.

از سالن بیرون می آید با او همقدم می شوم و می گویم: می توانم سوال دیگری بپرسم؟سرش را به علامت تأیید تكان می دهد.

سوالم را می پرسم، می گوید:" هزار اما و اگر دارد!"

نظر آقای معلم را می گویم. می گوید: "نه، من اینجور فكر نمی كنم. البته ایشان نظرشان خوب است، صائب است، محترم است. خودشان هم همینطور. اما قرار نیست ما از جوان ها انتظار داشته باشیم همه علی معلم باشند. آنها بایستی شروع کنند و تمرین كنند. باید قواعد را یاد بگیرند. چاره ای نیست. محتوا خودش در اثر تفكر و رشد پیش می آید."

آقایی می‌آید قیصر را برای گرفتن عكس با بچه های كنگره دعوت می كند. به من نگاه می كند یعنی باید بروم. می گویم: تا سالن همراهتان می آیم.

ادامه می دهد: "بنا بر این محتوا را نمی شود یك روزه به كسی تزریق كرد."

 

دختر چهارده، پانزده ساله ای می آید دستش را می گیرد، می گویم: این آیه شماست؟

سرش را به علامت تأیید تكان می دهد و می گوید: " این آیه ماست." و دنباله حرفش را می گیرد، " اگر می بینید در كنگره شعر جوان بحث بر سر فرم است، به خاطر این است كه ما فرصت نمی كنیم به جوان بگوییم تو برو سیر و سلوكی را آغاز كن بعد برنامه تربیتی برایش داشته باشیم. شایسته است هر كس خودش یك راه و روشی، مرادی و استادی برای خودش انتخاب كند و بر روی محتوای شعرش كار كند."

حالا با این پاسخ سوالهای دیگری برایم ایجاد می شود، اینكه اگر كسی اصلا دغدغه محتوا نداشته باشد، چه؟ اگر بچه های نسل من تنها در همین "فرم" درجا بزنند و هیچكس هم برای حركت رو به جلو در زمینه محتوا كاری نكند، چه؟ اما دیگر به سالن رسیده ایم و مجالی برای گفتگو نیست، سریع می پرسم: و بچه های امسال كنگره چطور بودند؟

می گوید: " بد نبودند. حس می‌کنم در حال رشدند."

با او خدا حافظی می كنم. می رود روی صحنه و در كنار جمع می‌ایستد و عكس یادگاری كنگره یازدهم هم انداخته می شود.

از خانه هنرمندان خارج می شوم، هوا تاریك شده و نسیم پاییزی خنكی پچ پچ برگ درختان باغ هنر را در فضا پخش می كند. در راه به شاعر جوانی فكر می كنم كه وقتی رفت روی سن تا شعرش را بخواند، نگاهش را از قیصر دزدید و گفت: "حس عجیبی دارم. پیش از این خیلی دلم می‌خواست در محضر استاد امین پور باشم، اما حالا... كاش برای من همانقدر دست نیافتنی می‌ماندند..." و به قیصر فكر می كنم كه می‌گوید حرفی برای گفتن ندارد.

حالا كه دارم آن لحظه ها را ثبت می كنم شعری از " آینه‌های ناگهان " قیصر را با خودم زمزمه می كنم و می خواهم اینجا بیاورم.

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است.

دست سرنوشت خون درد را

با گلم سرشته است.

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها كنم؟

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا كنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه مرا درد گفته است.

درد هم شنفته است.

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف من نیست.

درد، نام دیگر من است.

من چگونه خویش را صدا كنم؟!

 

منبع:

http://pj-m.blogfa.com/post-309.aspx


+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 13:38  توسط محمد امین یا دکتر  | 

قیصر امین پور


در سفر بودم که خبر رسید قیصر پرنده شد.کاری از دستم بر نیامد جز نگارش این چند سطر ساده به پاس همه ی مهربانی های دوستی که همیشه به دوستی اش می بالیدم. و راستی که 

ناگهان چقدر زود دیر می شود

 

زنده یاد قیصر امین پور

 

آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو ورد کوچه خاموشی

امشب تکلیف پنجره

بی چشم های باز تو

روشن نیست!

زنده یاد قیصر امین پور

 

گاه شمار زندگی و آثار قیصر امین ‏پور:


1338 -  تولد در گتوند ‌خوزستان . دوم اردیبهشت
44 - 1343 - تحصیل در مكتبخانه
49-1345 – تحصیلات ابتدایی در گتوند
57-1350 – تحصیلات دوره راهنمایی و دبیرستان در دزفول
1357- پذیرفته شدن در رشته دامپزشكی دانشگاه تهران
1358- انصراف از رشته دامپزشكی و ورود به دانشگاه تهران ، همكاری در شكل گیری حوزه اندیشه و هنر اسلامی                                
71-1360 – دبیری شعر هفته‏نامه سروش
62-1360 – تدریس در مدرسه راهنمایی
1363 – انتشار كتابهای ”تنفس صبح ”و” در كوچه آفتاب”
1363 – تغییر رشته به ادبیات فارسی دانشگاه تهران
1365 – انتشار ”طوفان در پرانتز” ( نثر ادبی ) و منظومه ”ظهر روز دهم” ( برای نوجوانان )
1366- بیرون آمدن از حوزه هنری ، آغاز دوره كارشناسی ارشد ادبیات
1367 – سردبیری ماهنامه ادبی – هنری سروش نوجوانان و آغاز تدریس در دانشگاه الزهرا
1368- انتشار ”مثل چشمه مثل رود” ( برای نوجوانان ) ، جایزه نیما یوشیج ( مرغ آمین بلورین ) ، همكاری در تشكیل دفتر شعر جوان
1369 – آغاز دوره دكترای ادبیات فارسی
1370 – انتشار ”بی بال پریدن” ( نثر ادبی برای نوجوانان ) ، آغاز تدریس در دانشگاه تهران ، انتشار ”گفتگو‏های بی گفت و گو”
1372- انتشار ”آینه‏های ناگهان”
1375- انتشار ”به قول پرستو” ( برای نوجوانان)
1376- دفاع از رساله پایان‏نامه دكترا با عنوان ”سنت و نوآوری در شعر معاصر ”
1378- انتشار ”گزینه اشعار”
1380- انتشار ”گلها همه آفتابگردانند”
1382- برگزیده شدن به عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی
 

1383-انتشار" سنت و نوآوری در شعر معاصر"
1385-انتشار "شعر کودکی"
1386-انتشار"دستور زبان عشق"

 

 

چند شعر برگزیده از زنده یاد

قیصر امین پور

غزل دلتنگی


هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 13:29  توسط محمد امین یا دکتر  |